در دلم آشوبی است و خواب را از چشمانم دزدیده است.

میان حدس و گمان ها به دنبال جواب سئوالاتم می گردم.

نگرانم برای تو

خوابم نمی برد

حتی نمی دانم چگونه حالم را بیان کنم

میان کلمات و لغات به دنبال راه چاره ای می گردم.

عهدی نا نوشته داریم که نپرسیم

اما این دل نگران پیمان و عهد سرش نمیشود.

به هر گمان و حدس وسر نخی آویزان شده ام.

حال من با حال تو خوش است

و نا خوشی حال تو ..نا خوشی همه ی احوال من است

میدانم این را میدانی

حال خوشت را شریکم میشوی و نا خوشی ات را تنها به سر انجام

می رسانی.

خوابم نمی برد .

و در برزخ بی خبری دست و پا میزنم.

حرفی بزن چیزی بگو... نگرانم برای تو

ذهنم پر از سئوالات بی جواب است که جزوه ی پاسخش نزد توست.

خوابم نمی برد

فکر و ذهنم همه پیش توست.

و میان حدس و گمان های علت به هم ریختگی حال تو یک متهم به نام من نیز هست.

جانان من حرفی بزن چیزی بگو