بی خوابی
در دلم آشوبی است و خواب را از چشمانم دزدیده است.
میان حدس و گمان ها به دنبال جواب سئوالاتم می گردم.
نگرانم برای تو
خوابم نمی برد
حتی نمی دانم چگونه حالم را بیان کنم
میان کلمات و لغات به دنبال راه چاره ای می گردم.
عهدی نا نوشته داریم که نپرسیم
اما این دل نگران پیمان و عهد سرش نمیشود.
به هر گمان و حدس وسر نخی آویزان شده ام.
حال من با حال تو خوش است
و نا خوشی حال تو ..نا خوشی همه ی احوال من است
میدانم این را میدانی
حال خوشت را شریکم میشوی و نا خوشی ات را تنها به سر انجام
می رسانی.
خوابم نمی برد .
و در برزخ بی خبری دست و پا میزنم.
حرفی بزن چیزی بگو... نگرانم برای تو
ذهنم پر از سئوالات بی جواب است که جزوه ی پاسخش نزد توست.
خوابم نمی برد
فکر و ذهنم همه پیش توست.
و میان حدس و گمان های علت به هم ریختگی حال تو یک متهم به نام من نیز هست.
جانان من حرفی بزن چیزی بگو
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 1:45 توسط Mr
|