قوانین تو
از وقتی سر و کله ات در قلبم پیدا شده
همه چیز را به هم ریخته ای
دیگر این دل نه قانونی دارد و نه چهار چوبی .
نظم این دل را که هیچ نظم جهان را زیر و رو کرده ای بانو
خورشید هم گویا به دستور تو طلوع می کند و مهتاب به امر تو روی در برکه می شوید .
یک نفر چون تو بیش از همه است در دل من ...
همه تو و تو جای همه
تو حتی در وجود من بیش از منی
اینقدر که تو در من هستی من در خودم نیستم
این معادله را با کدام قضیه ریاضی به تعادل برسانم نمی دانم ؟
تو در هر زمان و هر مکان همراه من و کنار منی .
دور از منی و بسیار نزدیک حست می کنم
با کدام مقیاس این همه دوری و این همه نزدیکی ات را تبدیل کنم ؟.
با کدام ساعت زمان بودن و نبودنت را بسنجم ؟
وقتی هستی زمان بی نهایت معنی یک لحظه را دارد
و هنگام نبودنت یک لحظه حکم بی نهایت
ای غریبه ترین آشنای قلب من
با کدامین فرمول شیمی این پیوند دلهایمان را ترسیم کنم .
و در کدام اتم ها چنین جاذبه ای را جستجو کنم؟
معنی کامل دوست داشتنت را در کدامین لغت نامه بجویم؟
هر چه گشتم در هیچ کجا واژه و توصیفی قدر تو نیافتم
راستی سراغت را از هر دیوان شعر و مثنوی گرفتم
در بیت آخرش یادی از تو بود و قافیه هایش هم ردیف نام تو
بانوی من
دنیای من تویی و در من قوانین تو حاکم است
و در این دل قانون مشروطه تو
هر چه قانون است قانون توست
به شرط تو ...به حکم تو ...به عشق تو
در قلب من فقط عشق توست که حکومت می کند
و در وجود من فقط قوانین تو !