یک صبح رو یایی
ای کاش یک روز صبح به جای این که به یاد تو بیدار شوم در کنارتو بیدار شوم .
و تو اولین منظره ای باشی که در چشمانم نقش میبندی .
بنشینم ساعتی تماشایت کنم
نا ن سنگک داغی بگیرم و میز صبحانه ای بچینم و چایی دم کنم
و به انتظار طلوع چشمانت لحظه ها ی زیبای در کنار تو بودن را دانه دانه به نخ تسبیح خاطره بیندازم .
چشمانت را که می گشایی با لبخندی و صبح بخیر.... به استقبال چشمان و گوشهایت بیایم .
وای که طلوع چشمان تو چه بی نظیر است و لبخند تو دنیایی پر از راز های زیبا دارد .
برایت استکان چایی بریزم و لقمه ای نان و پنیر برایت بگیرم
لقمه دیگر را با عشق برایت بگیرم و دیگری را با محبت
و من فقط لذت ببرم از کنار با تو بودن
چایم سرد شود یخ بزند و من همچنان غرق در تماشای تو باشم
لبخند هایت را لقمه بگیرم برای چشمانم و جر عه جرعه صدای دلنشینت را بشنوم
دستانت را در دستانم بگیرم و پیوند بزنم نگاهم را به نگاه تو
و برایت از دوست داشتنت بگویم از دلبری ات از بی نظیر بودنت و چیقدر خاص بودنت
برایت دو بیتی هم شعر بخوانم و لبخند از لبانم محو نشود و لحظه ای چشم از تو بر ندارم
و چه روز رویایی شود ان روز جانان من
میشود روزی من و تو ...این چنین روزی را تجربه کنیم ؟