یک اتفاق ساده ...!
دوباره این دل به تنگ آمده و دلیل دلتنگی اش تویی
آرام جانم تو در وجودت چه داری ؟
دل آرام را بی تاب میکنی و دل بی تاب را آرام !؟
بی قراری ام را تو درمانی و درد شیرین این دل مشتاق تویی
در کنار تو صبور میشوم و بی تو صبر از کف میدهم
حال وحوصله ام برای تو از زمین است تا آسمان و با دیگران از مدار یک نقطه هم خارج نمیشود !
تو در وجودت چه داری که با وجودم چنین کرده ای ؟
راز نگاهت را نمیدانم
همچون آرامش چشم هاست بعد یک شب بارانی مثل آرامش بعد از یک غم
مثل پیدا شدن دلخوشی ناب فراموش شده ای در کنج دلم می ماند همچون پیدا شدن یک لبخند
مثل بوی نم بعد باران است و همچون عطر شکفتن اولین یاس بهاری ...
در نگاهت چیست که نمیدانم چیست ؟ که به آن محتاجم
بر روی لبان تو چه نقشی است که هوس دائمی این دل شده است ؟
من نمیدانم راز سخن های تو چیست ؟ که چنین مشتاقم که در آغوش بگیرم هر نفست را و ببوسم هوای سخنت را !
گوش نواز است صدایت ... تو که لب باز کنی من نغمه ی زیبای تو را با دل و جان میشنوم
من به آوای صدای تو دلم ضعف میرود و خوشی حال من از خنده ی لب های توست
این صدای تو چه افسونی دارد ؟ که من به آن محتاجم
من راز خنده های تو را می دانم و به معجزه ی بودن تو محتاجم
من تو را عاشقم و به دوست داشتن تو جان دارم
تو که هستی پروانه ها زیباتر می رقصند و ستارگان درخشانتر میشوند
گلها خوش عطر تر میشوند و زندگی پر شورتر میگذرد
تو که هستی قلب من سریعتر از هر زمانی میتپد و در کنار تو زمان تا ابد به خواب میرود !
بی تردید تو افسانه ای بودی که همچون معجزه ای در زندگیم اتفاق افتادی
ولی ساده و مهربان آمدی همچون باریدن نم نم باران
بی منت تابیدی همچون تابش خورشید و همچون گلی در باغچه ی زندگیم شکفتی
زیبا و آرام همچون ماه در شب مهتابی اتفاق افتادی
شگفت انگیز و بی نظیر هستی که در اوج سادگی اتفاق افتادی
و من این شگفت انگیز بی همتا را خیلی دوست دارم
من اعجاز تو را در قلبم ساده مثل خودت دوست دارم ...