نوشته بودی...!؟
نوشته بودی
در من کوچه ای است که با تو در آن نگشته ام
و من در جوابت می نویسم
و در من دنیایی است که با تو در آن زندگی نکرده ام
تو محدود به هیچ کوچه و خیابان و شهر و مرزی نیستی
و هیچ ساعتی نمی تواند تو را در خود حبس کند !
هر لحظه و هر کجا که باشم تو را می جویم و تو را یاد می کنم
و در ادامه اش نوشته بودی :
سفری است که با تو هنوز نرفته ام ...
و من در جوابت می نویسم :
نمی دانی چقدر مشتاقم با تو به این سفر بیایم
من با تو تمام جاده ها ی بی انتها را می خواهم تجربه کنم
من با تو روی همه ی ابر ها راه خواهم رفت و به تمام دشت ها خواهیم بارید
من با تو همه ی رود ها را تا دریا خواهم آمد
من تمام قله های خوشبختی را با تو فتح خواهم کرد ...
من با تو تمام شعر ها و قصه ها را خط به خط خواهم خواند و برایت شده بالی از جنس بال فرشته ها مهیا خواهم کرد
همسفرم که تو باشی دیگر مقصد مهم نیست
در کنار تو و به همراه تو همه ی راه ها به بهشت ختم میشوند ...
نوشته بودی :
روز ها و شب هایی است که با تو سر نگرده ام
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام ...
و منی که در حسرت این روزها و شب ها که بی تو میگذرند
می نویسم :
هر روز تو را بیشتر از قبل در وجودم حس می کنم
و احساسی قوی تر و شدید تر به تو پیدا می کنم .
دوست داشتنت در دریای قلب من " مد بدون جزر " است !
تو بهار بی خزانی و تو آیین محبت بی منتی ...
آوای من
در نگاه من جهان چه کوچک و بی ارزش میشود
در برابر شکوه و شهرت عشق تو ...
و زندگی چقدر زیبا و پر معنی میشود
آن هنگام که تو را در آغوش زندگیم متصور میشوم
قلبم را به تو میسپارم و چشمانم را گره به تار و پود روی ماهت میزنم !
دستانم را مرز جهان هستی ام و تو را خورشید گرما بخش وجودم می کنم ...
عاشقانه هایم را عشق تو آبستن می کنند و دلم را هوای هوس تو ...هوایی می کنند ...
جانان من
کلمات چه بی معنی و ضعیف اند آنگاه که احساسم را دیکته می کنم
اگر آسمان برگ دفترم بود و دریا جوهر قلمم
عاشقانه هایم را هزاران دریا و صد ها آسمان باز کفایت نبود . ..!
زمان عمرم چه کوتاه است
و چه بی انداز ه تو را می خواهم
توصیف تو با زیبایی جهان نمی گنجد
و تو گویی نقشی از بهشتی در این جهان هستی ام ...
و منی که برای تو می نویسم این اشتیاق هر روز من است
و چون تو می خوانی
این شوق عاشقانه های من است ...!
محبوب قلبم