مرا به عشق تو چنان دچار است که لذتی از از آن بیشتر قلب و روحم سراغی ندارد.

من در تو گم شده ام و تو تمام من شده ای و من در جستجوی خویش خودم را در آغوش تو می جویم

دست و پایم را میان نگاهت گم می کنم و در حوالی چشمانت مدام نگاهم پرسه میزند .

خیال دستانت دلم را هوایی می کند و حواس من در میان دستان تو گم میشود

لذت دنیاست داشتنت و حواسی که سر دوست داشتن تو مدام سر جایش نیست ...!

و خیالم که هر شب در پی تو پر می کشد و گمگشته ی خیالت میشوم !

دلی را که برده ای سراغش را از من نگیر ؟

دل من همانجاست که تمام گمشده های من آنجاست

من فراموش می کنم خودم را در میان دوست داشتن های تو ...!

هیچ کسی و هیچ جایی در دنیا بهتر از کنار تو بودن سراغ ندارم

از کنارت نه دور میشوم و نه کسی را بدان راه میدهم

من حتی خودم را در کنارت گم می کنم

تا در کنار تو فقط تو را ببینم و فقط تو را ...!