در کنارم نیستی...!
در کنارم نیستی ولی در قلب و یادم بیشتر از هر چیزی تو موجودیت داری
وقتی تو را در قلبم دارم دلم می خواهد اطرافم خلوت خلوت باشد
عشق تو مرا عاشق تنهایی کرده
یاد تو باشد و خیال من و دیگر هیچ !
در تنها یی ام بیشتر و عمیق تر تو را حس می کنم
در کنج تنهایی ام غیر تو هیچ کس ...حتی ارزوها و خاطرات بی تو هم جایی ندارند
خاطرات روز مره مان را مرور می کنم تمام حرف هایمان را دوباره به یاد می اورم
از بین خند ه هایت پریشانی و دل نگرانی هایت را بیرون میکشم
و برای فردای تو داستانی دوباره از عشق می نویسم
رفیق و مونس و همدم تنهایی من تویی
همصحبت و مخاطب خاص من تویی
درباره هر چیزی با تو حرف میزنم و هر اتفاقی را بارها شده در خلوت برایت تعریف کرده ام
از کار های روز مره ام با تو صحبت می کنم
و از موفقیت ها و خرابکاری هایم برایت می گویم
حرف هایم را با آب و تاب تعریف می کنم و تصویر مشتاق چشمانت به شنیدن ...مرا به حرف زدن بیشتر تشویق می کند
می دانم چقدر دوست داری برایت حرف بزنم و شنونده ی من که تو باشی
من کم حرف ... همچون دختر بچه ها پر حرف و رویا پرداز میشوم
دلم می خواهد بنشینم روبروی تو و از تو بگویم و برای تو حرف بزنم
اصلا موضوع گفتگویمان باشد " تو "
زل بزنم به چشمانت و بگویم : تو بی نظیر و بی همتا و یکی یک دانه ی قلب منی
تو تعبیر زیبای عشقی و دریای بی کران محبتی
همان نیمه ی گم شده ی روح من که از بدو خلقتم به دنبال ان می گشتم
دلیل دلخوشی ام به زندگی شده ای و همچون نسیمی شکوفه های احساس مرا بارور کرده ای .
تو همچون پروانه ای هستی که به دور شمع وجودم میگردی و شاید هم همان شمعی که در وجود من می سوزی و سبب تابیدن من شده ای .
اصلا چه فرقی می کند شمع تو باشی یا من پروانه و یا تو پروانه باشی و من شمع ...!؟
عشق بین من و تو هیچ مرزی بینمان باقی نگذاشته
هر چه در قلب من میگذرد تویی و هر چه تو در دل داری برای من است
می بینم و میشنوم و می خوانم و می دانم !
می بینی و میشنوی و می خوانی و می دانی !
پس چه بگویم و از چه چیزی حرف برنم که هر چه هست در دل من و تو مشترک و یکسان است
حرف دل من ...حرف دل توست و حال خوش تو حال خوش من است
و همه ی دلخوشی من تویی و همه ی دلخوشی تو منم
دوستدار منی تو و دوستت دارم تا ابد تا همیشه ...
تو جان منی