در کنارم نیستی ولی در قلب و یادم بیشتر از هر چیزی تو موجودیت داری

وقتی تو را در قلبم دارم دلم می خواهد اطرافم خلوت خلوت باشد

عشق تو مرا عاشق تنهایی کرده

یاد تو باشد و خیال من و دیگر هیچ !

در تنها یی ام بیشتر و عمیق تر تو را حس می کنم

در کنج تنهایی ام غیر تو هیچ کس ...حتی ارزوها و خاطرات بی تو هم جایی ندارند

خاطرات روز مره مان را مرور می کنم تمام حرف هایمان را دوباره به یاد می اورم

از بین خند ه هایت پریشانی و دل نگرانی هایت را بیرون میکشم

و برای فردای تو داستانی دوباره از عشق می نویسم

رفیق و مونس و همدم تنهایی من تویی

همصحبت و مخاطب خاص من تویی

درباره هر چیزی با تو حرف میزنم و هر اتفاقی را بارها شده در خلوت برایت تعریف کرده ام

از کار های روز مره ام با تو صحبت می کنم

و از موفقیت ها و خرابکاری هایم برایت می گویم

حرف هایم را با آب و تاب تعریف می کنم و تصویر مشتاق چشمانت به شنیدن ...مرا به حرف زدن بیشتر تشویق می کند

می دانم چقدر دوست داری برایت حرف بزنم و شنونده ی من که تو باشی

من کم حرف ... همچون دختر بچه ها پر حرف و رویا پرداز میشوم

دلم می خواهد بنشینم روبروی تو و از تو بگویم و برای تو حرف بزنم

اصلا موضوع گفتگویمان باشد " تو "

زل بزنم به چشمانت و بگویم : تو بی نظیر و بی همتا و یکی یک دانه ی قلب منی

تو تعبیر زیبای عشقی و دریای بی کران محبتی

همان نیمه ی گم شده ی روح من که از بدو خلقتم به دنبال ان می گشتم

دلیل دلخوشی ام به زندگی شده ای و همچون نسیمی شکوفه های احساس مرا بارور کرده ای .

تو همچون پروانه ای هستی که به دور شمع وجودم میگردی و شاید هم همان شمعی که در وجود من می سوزی و سبب تابیدن من شده ای .

اصلا چه فرقی می کند شمع تو باشی یا من پروانه و یا تو پروانه باشی و من شمع ...!؟

عشق بین من و تو هیچ مرزی بینمان باقی نگذاشته

هر چه در قلب من میگذرد تویی و هر چه تو در دل داری برای من است

می بینم و میشنوم و می خوانم و می دانم !

می بینی و میشنوی و می خوانی و می دانی !

پس چه بگویم و از چه چیزی حرف برنم که هر چه هست در دل من و تو مشترک و یکسان است

حرف دل من ...حرف دل توست و حال خوش تو حال خوش من است

و همه ی دلخوشی من تویی و همه ی دلخوشی تو منم

دوستدار منی تو و دوستت دارم تا ابد تا همیشه ...

تو جان منی