نبض قلم ...!؟
امروز هم زندگی جریان دارد
خورشید دوباره از همان مشرق طلوع کرد و ساعت ها مثل همیشه با دقت در حال شمردن لحظه ها هستند
خروس همسایه سر وقت بیدار بود و بدون هیچ تاخیری نسیم نامه ی تو را برایم آورد
دوباره تو از همان ابتدای صبح خیالم را در آغوش کشیدی
حواسم را پرت خودت کردی و وجودت را به تمام خواسته هایم دیکته کردی
آمدی تا دوست داشتنت را به من تحمیل کنی و قلبم را به تسخیر خودت در آوری
نامه ات را نه یک بار و نه دو بار بلکه بارها خواندم و هر کلمه اش را بارها بوسیدم و هر سطرش را در آغوش گرم نگاهم گرفتم و هر بار بیشتر دلبسته ات شدم .هر بار قلبم زیباتر تپید و هر بار دوست داشتنت بیشتر به دلم چسبید .
همه ی وجودم را عطر تو فرا گرفته و از بس نامه هایت را بوسیده ام عاشقانه هایت روی لب هایم حک شده است
در گوشه گوشه ی ذهنم نغمه های محبتت به گوش میرسند و در سایه ی آرامش خیالم تنها تو را با خود میبرم
نامه هایت اشتیاق نوشتن من میشوند و شوق نگاهت وسوسه می کند مرا تا بنویسم از شگفتی لبخندت و از عمق مهربانی چشمانت ...
تو مخاطب خاص منی
به تو که فکر می کنم واژه ها به رقص در می ایند و شعر ها شکفته میشوند و قافیه ها نقش می بندند .
ستارها به زمین میرسند و طاق رنگین کمان بام فرشتگان میشود .
به تو که می اندیشم جام جهانم از عشقت لبریز میشود و کام دلم از وجودت شیرین و نبض قلمم شروع به تپیدن می کند
می نویسم دوستت دارم و در دنیای من خواستنی تر از تو کسی نیست
ای کاش می توانستم در این نوسته ها تو را محکم در آغوش بگیرم
آنقدر که صدای ضربان قلب هایمان یکی شود و تمام خطوط دفترم ضربان قلب ما را ترسیم کنند
چه میشود قانون تمامی خط های موازی دنیا بر هم بریزند ؟
دیگر نه زمانی باشد و نه مکانی و هر چه در دل آمد بر آورده شود
چه میشود خدا شوق ما ببیند و از اشک های تو باران بسازد و از چشم های من آفتاب ...!
خریدن ناز تو را به من واگذارد و او نیاز دل ما را چاره ای کند
می نویسم برای تو و می دانم خدا هم خواهد خواند
دلنوشته های مرا تو می خوانی و لبخند تو را من می بینم و آرزوی دلهای ما را او میشنود
و تقدیر ما را با خود میبرد
گاه بر وفق مراد مان و گاه بر خلاف میلمان...!