امروز هم زندگی جریان دارد

خورشید دوباره از همان مشرق طلوع کرد و ساعت ها مثل همیشه با دقت در حال شمردن لحظه ها هستند

خروس همسایه سر وقت بیدار بود و بدون هیچ تاخیری نسیم نامه ی تو را برایم آورد

دوباره تو از همان ابتدای صبح خیالم را در آغوش کشیدی

حواسم را پرت خودت کردی و وجودت را به تمام خواسته هایم دیکته کردی

آمدی تا دوست داشتنت را به من تحمیل کنی و قلبم را به تسخیر خودت در آوری

نامه ات را نه یک بار و نه دو بار بلکه بارها خواندم و هر کلمه اش را بارها بوسیدم و هر سطرش را در آغوش گرم نگاهم گرفتم و هر بار بیشتر دلبسته ات شدم .هر بار قلبم زیباتر تپید و هر بار دوست داشتنت بیشتر به دلم چسبید .

همه ی وجودم را عطر تو فرا گرفته و از بس نامه هایت را بوسیده ام عاشقانه هایت روی لب هایم حک شده است

در گوشه گوشه ی ذهنم نغمه های محبتت به گوش میرسند و در سایه ی آرامش خیالم تنها تو را با خود میبرم

نامه هایت اشتیاق نوشتن من میشوند و شوق نگاهت وسوسه می کند مرا تا بنویسم از شگفتی لبخندت و از عمق مهربانی چشمانت ...

تو مخاطب خاص منی

به تو که فکر می کنم واژه ها به رقص در می ایند و شعر ها شکفته میشوند و قافیه ها نقش می بندند .

ستارها به زمین میرسند و طاق رنگین کمان بام فرشتگان میشود .

به تو که می اندیشم جام جهانم از عشقت لبریز میشود و کام دلم از وجودت شیرین و نبض قلمم شروع به تپیدن می کند

می نویسم دوستت دارم و در دنیای من خواستنی تر از تو کسی نیست

ای کاش می توانستم در این نوسته ها تو را محکم در آغوش بگیرم

آنقدر که صدای ضربان قلب هایمان یکی شود و تمام خطوط دفترم ضربان قلب ما را ترسیم کنند

چه میشود قانون تمامی خط های موازی دنیا بر هم بریزند ؟

دیگر نه زمانی باشد و نه مکانی و هر چه در دل آمد بر آورده شود

چه میشود خدا شوق ما ببیند و از اشک های تو باران بسازد و از چشم های من آفتاب ...!

خریدن ناز تو را به من واگذارد و او نیاز دل ما را چاره ای کند

می نویسم برای تو و می دانم خدا هم خواهد خواند

دلنوشته های مرا تو می خوانی و لبخند تو را من می بینم و آرزوی دلهای ما را او میشنود

و تقدیر ما را با خود می‌برد

گاه بر وفق مراد مان و گاه بر خلاف میلمان...!