می دانم و می دانی...!
از تومی گویم و از تو می نویسم و برای تو
من دلم پیش توست و گفتن و نوشتن از تو را فقط بلدم
تو میدانی که فقط احساس تو را نفس می کشم نگاه تو را می خوانم
قلب تو را می نوازم و صدای تو را می بوسم
و من دلسپرده و دلباخته ی توام و من این همه را دوست دارم
فکرم همه مشغول توست و دلم در هوای تو می تپد و خاطرم خواهانی غیر تو ندارد
و من این همه خواستنت را دوست دارم
تو از یاد نمی روی و تو را در هر نفسم همچون نسیمی حس می کنم
و من این نوازش مداوم محبتت را دوست دارم
من عاشق و بی قرار توام و تمام فال خوب و بد مرا ...بود و نبود تو تفسیر می کند !
من این اشتیاق و دلتنگی ام را و حال با قرار و بی قرارم را
به خاطرت دوست دارم ...!
من متولد چله ی زمستانم و تو چله ی گرم تابستان
خون سرد مرا دلگرمی تویی و زمستانم را بهار تو
شب تارم را سپیده تویی و درد و ملالم را صبر و قرار تو
و من تو را با این همه آب و تاب دوست دارم
طلوع روز مرا خورشید چشمان تو رقم میزنند و بدرقه ی چشمان تو تا آغوش رویا نقطه ی پایان هر روز من شده
روزی نیست و ساعتی نیست و دقیقه ای نیست که بی تو باشم
و من در چک چک تمام این لحظات تو را دوست دارم
آنچه در پشت نگاهت پنهان است مثنوی عاشقانه ای است که من می خوانم و من می دانم
همه جا با توام
در قلب من هستی چه آنجا باشی و چه در اینجا
و در قلب تو ام چه اینجا باشی و چه در آنجا ...!
می آیم و می آیی
می مانم و می مانی
می دانم و می دانی
که چقدر دوستت دارم و چقدر دوستم داری ...