قلب من ...!
تا چند وقت پیش فراموش شده ترین عضو بدنم بود
قلبم را می گویم !
سمت چپ قفسه سینه ام از بدو تولد بدون حتی یک لحظه استراحت همراهم بوده
به چشم نمی آمد و صبح تا شب می تپید ولی صدایش را کسی نمی شنید
نه خسته شد و نه گلایه ای کرد و نه ناز و نه قهر بلد شد ...
زیبایی را چشم ها می پسندیدند و دل قبول میکرد
شنیدنی ها بیشتر گوش نواز بودند تا دل نواز ...!
و هر چه لذت بود سهم حواسم بود و دلم بی نصیب از هر لذتی ...
تا اینکه تو آمدی
دلم لرزید و بیشتر تپید و صدایش بلاخره در آمد
سکوتش را شکست تا دوست داشتنت را فریاد بزند
لب به سخن باز کرد به عشق تو
تو آمدی تا در وجودم کودتا کنی !
مرا دلبسته ی خودت کردی و ستایش چشمانم شدی و برای گوش هایم آرامش به ارمغان آوردی .
بزرگترین افتخار قلبم شد دوست داشتنت
بی نطیر ترین لذت قلبم شد دوست داشتنت
شیرین ترین حکم قلبم شد دوست داشتنت
آمدی و ساکن قلب من شدی
کلبه کوچک قلبم کاخ زیبای عشق تو شد .
دلم تو را پسندید تا درس زیبا پسندی به چشمانم بدهد
نگاه پر محبتت افسانه ی چشمان من و صدای دلنشینت آرامش روحم شد .
قلب بی بهانه ی مرا تو بهانه ی تپیدن شدی
خواستنت آرزوی قلب من و خاطرت ماندگار قلب من شد
تو قلب مرا تسخیر کردی و همیشه بخشی از من خواهی بود
تا زمانیکه تپش قلبم باشد
دوست داشتنت در وجودم جاری خواهد بود
من تو را نوشته ام در گوشه گوشه ی قلبم
تا ابد و برای همیشه ...