باز آسمان پر ستاره
باز اسمان غرق سیاهی لیک پر ستاره با گهر های درخشان می درخشد در شبانگاه با یک عالم ستاره باگهر های فراوان
می نشینیم بر لب بام یا لب پنجره ی باز چشم به او می دوزم درجوار حوض آب در کنار گلهای شمعدانی قصه از او می اموزم
چشم من بر آسمان دست من پر التماس سوی ان خالق خوش نگار خوش سلیقه مهربان کردگار که حقا به از او نیست افریدگار
تا نگاهم اسمان کرد چشمکی زد آن ستاره در دلم بشکفت یک بهانه ماه هم گویا خجل شد سرخ شد زرد شد از چشمک آن ستاره
یادم امد یک قراری ساعتی خاص از شبانگاه با رفیقان مجازی وعده کردیم آسمان را ماه و ستار ها را علاج دلتنگی و دوری
در این اوقات تنهایی بدور از هر چه غوغایی چشممان به اسمان است در این خلوت شود این اسمان پر ستاره مهمان دیدگانم دیدگانت
نگاهم به اسمان است و می جویم روی ماهت را در خوشه ی پروین در ثریا در کنار ناهید و زهره شایدم در چهر ه ی جوزا شاید ببینم روی ماهت را
بسی زیبا و قشنگ و خانه امن خداوند است این اسمان پر ستاره دیدنش باعث ارامش وامید و وصل است این آسمان پر نگاره
چه حس خوب و رو یایی است نگاه من نگاه تو یک چیز را می بینند ستاره .ماه و اسمان و خدای مهربان را در یک محفل می بینند
محسن کجایی!!؟
اوضاع این روزامون ... منو باد این ترانه میندا زه
پشت دارای بسته ...عاشقی دلشکسته ... داره هوای خوندن ...با تو عزیز خسته
حالا من چی می خونم
پشت داری بسته ..یه عالمه بچه ...دارند هوای گفتن ... محسن چرا بستی ؟محسن کجا رفتی ؟
محسن میگه: دوست دارم عزیزم عاشقشم هنوزم ... اما نزار بازم به پا نود بسوزم ...من که همش رفوزم
دایی میگه :اره خودم فداتم ...فدای اون چشاتم ... به قر بون نگاتم ...همیشه خاک پاتم ... بیا نود رو وا کن تا چشاتو باز ببینم ... تو این دیار غربت کنار تو بشینم .
کیه از تو نخونه ..کیه با تو نمونه؟می نویسیم عاشقونه صد تا صفحه به جون سکینه یه دونه .
بیا بازم با ما باش امید اخرمان باش
تو این دیار غربت تو تنها یاورمان باش
اره خودم فداتم ..فدای اون چشاتم ... محسن اینقده ناز نکن ..کی گفته درو باز نکن ؟
محسن بیا قبولی ...تو قلب ما می مونی ... هر کی بهت گفت رفوزه ..خودم میتندازمش تو کوزه
غلط و قلوت بنویس ...دعوا کن و اوف بنویس ...عاشق رو قاشق بنویس ...شاغل رو شاقول بنویس
محسن بگو کجایی ...پایان انتظاری ...خوابی یا که بیداری ...ناز کردی یا سر کاری ؟
هر کجایی که هستی ..بد در نود رو بستی ...نزار دلمون بگیره ...نزار بچم بمیره
هنگامه سوتی می خواد ... پگاه اسپیکو تراپی می خواد ...سارا به فکر طرحه یلدا براش یه فرصته قشنگه
خودم اواره تر از همیشه ...جون دایی هیچ جا نود نمیشه
پاییز!
کم کم داره چمدونشو می بنده
نه زرده و نه سرخ و نه از اون لباسای رنگیش دیگه خبریه
و هنوز از بغضش خبری نیست .
مغرور و سرد و بی روح
اومدنش فاتحانه بود و رفتنش گویا با زور .
شاید هنوز باورش نشده که وقت رفتنه
لبخندی می زنم و میگم :دیگه داری میری ؟
از شور و هیجانش خبری نیست ..همونجوری که اروم نشسته میگه :با اجازتون .. رفتنی باید بره
میگم: امسال خیلی بی حال بودی اصلا مثل همیشه نبودی؟
گفتش :حب شما ادمها هم مثل همیشه نیستید
راستی از جو جه هات چه خبر .من که دارم میرم نمی خوای بشماریشون ؟
میگمش :طعنه میزنی ؟
پوز خند تلخی میزنه و گویا می خواد تیر خلاص رو به من بزنه
میگه :شما حر ف ما رو طعنه بر داشت کن .
و ادامه داد
شما که ادعات میشه مثل همیشه مهر بونی؟
سرد نبودی گرم بودی؟
بد نبودی خوب بودیر؟
سد نبودی پل بودی؟
سوز نبودی ساز بودی ؟
کاه نبودی کوه بودی ؟
شما وجدانت هنوز بیداره ؟
راستی دست چند نفر رو گرفتی ؟
واسه چند نفر در بودی به جای دیوار بودن
چند تا قدم خیر بر داشتی
به چند نفر امید دادی
و چیقدر از منافعت گذشتی برای دیگران
جو جه هات چند تا شد ؟
حر فاشو زد و بلند شد که بره و منم با سکوت بدرقش کردم
به در گاهی در که رسید برگشت و گفت :یادت نره دنیا باز تاب خود شماست ...
یلدا هم مبارک
پاییز رفت و من موندم و یه دست باز و دریغ از یک جوجه !
اتل متل توتوله سرم به اسمونه یکی خودش میدونه دردای این زمونه
یگی دلش گرفته یکی تو انتظاره یکی کنار ساحل رد پا ها رو میشماره
یکی تو ناز و نعمت یکی گرفتار محنت یکی دچار کاره یکی دائم بیکاره
یکی خسته و کوفته نداره استراحت یکی تا لنگ ظهر خوابه سحر چونکه می حوابه
یکی مونده یه لقمه نونه تا شرمنده نمونه یکی به لطف ایزد صاحب ملک سلیمونه
یکی درد سراش فراوان مدام دچار طوفان یکی نشسته کنجی اب تو دلش تکون نمیخوره
یکی ز در درد بی کسی دل میده به هر ناکسی یکی هم غرق شهرته طرفداراش یه امته
یکی فکر می کنه چه زشته ..آینه رو شکسته یکی ز ماه رویی تبلیغ رو هر چی جنسه
یکی خودت می دونی سئوال من چی بودش یکی خدا تویی تو ...قصه ها چرا ناتمومه
یکی بیا کاری کن دلها رو از غصه خالی کن یکی بیا حال بده به دلهامون غم نده
تعبیر؟
می خوام از تو جدا شم نمیشه می خوام با تو بنا شم نمیشه
می خوام از راه جدا شم نمیشه می خوام با تو به راه شم نمیشه
می خوام تیشه فر هاد شم نمیشه می خوام با تو شهره آفاق شم نمیشه
می خوام مرده احساس شم نمیشه می خوام با تو غرق رو یا شم نمیشه
می خوام جمله بلا شم نمیشه می خوام با تو خاطره ساز شم نمیشه
می خوام کافر به خدا شم نمیشه می خوام با تو اهل نماز شم نمیشه
می خوام شیطان رجیم شم نمیشه می خوام با تو عجین شم نمیشه
می خوام بوم اوار شم نمیشه می خوام با تو باز و هما شم نمیشه
می خوام دامنه فریاد شم نمیشه می خوام با تو سکوت شبها شم نمیشه
می خوام بی تو نباشم نمیشه می خوام با تو رضا شم نمیشه
می خوام لعنت کنم این تقدیرو نمیشه می خوام با تو تعبیر کنم این خواب رو نمیشه
می خوام از تو دست بکشم نمیشه می خوام با تو هم سفر بشم نمیشه
(این قصه امروز ماست بین خواستن ها و نخواستن ها گرفتاریم نه جرات بودن داریم و نه دل دل کندن)
داستان ما
یکی بود یکی نبود غیر از خدا .هیچکس نبود شادی بود غم نبود غیر خوشی .چیزی نبود
راستی بود دروغ نبود غیر صداقت .حرفی نبود مهر بود کینه نبود غیر محبت .در دلی نبود
رحمت بود منتی نبودهمه با کرم . گره ای نبود جمع بود جذر نبود غصه از .بی کسی نبود
چاره بود نا چاری نبودمشکلات.درد بی چاره نبود عشق بود قهری نبود غیر از عاشقی .دردی نبود
نور بودسایه نبود غیرظلمت شبانه .ظلمتی نبود بهار بود زمستونی نبود غیر یک رنگی .رنگی نبود
زندگی بود مرگی نبود غصه از دوری کسی نبود دلخوشی بود دلخوری نبود غیر وصل .راهی نبود
خنده بود گریه ای نبود غیر از بهانه . موردی نبود سفره بود خالی نبود غیر ضعف روزه . ضعفی نبود
عدل بود ظلمی نبود غیر قاضی در محکمه .فردی نبود راه بود بی راهه نبود با رسولان اصلا کاری نبود
راز بود ارزو نبود غیر از این انگیزه برای خلقتی نبود یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
تقدیم به دوست خوبم اقا جواد .
سلطان قلبی دارم که اسان دل می برد ....رسم و ایین رفاقت داند و بازی نکرده می برد
اهل کرمان است و کار دان و پشت میز نشین ....دارای عهد و عیال و همت و نیک همچنین
هم کلامی خوش زبان و حو ش بیان ومتین ...استیکر جای کلامش میشود گه گاه جمله همنشین
خند هایش ریز ریز است و در دلت اشوب بر پا می کند .... پیش خودمان باشد زیرک است گه خوب رسوایت می کند
بگذریم خواستم اینجا بگویم که اینجا کادوی اوست ....مرسی .تشکر ..تنک ای یو ای دوست خوب
نزد من این هدیه واقعا ارزشش بسیار می ماند بدان ....می نویسم قصه و شعر و ترانه دوستم تو هم بخوان .
مقدمه:
داستانها و نا مه ها حرفهای نگفتنی نویسنده هاست و ارزوها وپیروزی ها و شکست هایی که شنونده ای نداشته اند .
خیلی حرفها هست که مخاطب خاصی ندارند...فقط باید نوشتشون .
نوشتن راهیست برای به اشتراک گذاشتن احساسات و عقاید و نظراتت و دیدگاهت درباره جهانی که در ان زندگی می کنی.
نوشتن درباره خوبی ها و بدی ها ... زیبایی ها و زشتی ها ... عشق ها و نفرت ها ... سیا هی ها و سفیدی ها .
نوشتن برای کسانی که هر گز انها را نخواهی دید و به ایشان نخواهی رسید .
اما همانند ستاره هایی زیبا اسمان تاریک شب هایت را مزین می کنند و تو می توانی دستان ستاره ها را بگیری و به سکوت زند گیت اهنگی زیبا پیوست کنی و با انها برقصی و شادمان باشی از حضورشان .
ارتباط ادمها در این دور و زمونه هم مانند ستاره هاست ... همه از هم دور و همه زیبا و شگفت انگیز
و همه تنها!
اما می شود در کنارشان شاد بود ..
می شود برایشان نوشت و با انها گریست و با انها خندید
و می شود با انها رقصید .