پاییز!
کم کم داره چمدونشو می بنده
نه زرده و نه سرخ و نه از اون لباسای رنگیش دیگه خبریه
و هنوز از بغضش خبری نیست .
مغرور و سرد و بی روح
اومدنش فاتحانه بود و رفتنش گویا با زور .
شاید هنوز باورش نشده که وقت رفتنه
لبخندی می زنم و میگم :دیگه داری میری ؟
از شور و هیجانش خبری نیست ..همونجوری که اروم نشسته میگه :با اجازتون .. رفتنی باید بره
میگم: امسال خیلی بی حال بودی اصلا مثل همیشه نبودی؟
گفتش :حب شما ادمها هم مثل همیشه نیستید
راستی از جو جه هات چه خبر .من که دارم میرم نمی خوای بشماریشون ؟
میگمش :طعنه میزنی ؟
پوز خند تلخی میزنه و گویا می خواد تیر خلاص رو به من بزنه
میگه :شما حر ف ما رو طعنه بر داشت کن .
و ادامه داد
شما که ادعات میشه مثل همیشه مهر بونی؟
سرد نبودی گرم بودی؟
بد نبودی خوب بودیر؟
سد نبودی پل بودی؟
سوز نبودی ساز بودی ؟
کاه نبودی کوه بودی ؟
شما وجدانت هنوز بیداره ؟
راستی دست چند نفر رو گرفتی ؟
واسه چند نفر در بودی به جای دیوار بودن
چند تا قدم خیر بر داشتی
به چند نفر امید دادی
و چیقدر از منافعت گذشتی برای دیگران
جو جه هات چند تا شد ؟
حر فاشو زد و بلند شد که بره و منم با سکوت بدرقش کردم
به در گاهی در که رسید برگشت و گفت :یادت نره دنیا باز تاب خود شماست ...
یلدا هم مبارک
پاییز رفت و من موندم و یه دست باز و دریغ از یک جوجه !