کم کم  داره چمدونشو  می بنده 

 نه زرده و نه سرخ و نه از اون لباسای رنگیش دیگه خبریه 

و هنوز از بغضش خبری نیست .

مغرور و سرد و بی روح 

اومدنش فاتحانه بود و رفتنش  گویا با زور .

شاید هنوز باورش نشده که  وقت رفتنه

لبخندی  می زنم  و میگم :دیگه داری میری ؟

 از شور و هیجانش خبری نیست ..همونجوری که اروم نشسته میگه :با اجازتون .. رفتنی باید بره 

 میگم: امسال خیلی بی حال بودی  اصلا مثل همیشه نبودی؟

گفتش :حب شما ادمها هم مثل همیشه نیستید  

 راستی  از جو جه هات چه خبر .من که دارم میرم نمی خوای بشماریشون ؟

میگمش :طعنه میزنی ؟

پوز خند تلخی میزنه و   گویا  می خواد تیر خلاص رو به من بزنه 

میگه  :شما حر ف ما رو طعنه  بر داشت کن .

و ادامه داد  

شما که ادعات میشه مثل همیشه مهر بونی؟

سرد نبودی گرم بودی؟

بد نبودی خوب  بودیر؟

سد نبودی پل بودی؟

سوز نبودی ساز بودی ؟

کاه نبودی کوه بودی ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شما وجدانت هنوز بیداره ؟

 راستی  دست چند نفر رو گرفتی ؟

واسه چند نفر  در بودی به جای دیوار بودن 

چند تا قدم خیر بر داشتی 

 به چند نفر امید دادی 

و چیقدر از منافعت گذشتی برای دیگران 

جو جه هات چند تا شد ؟

حر فاشو زد و بلند شد که بره و منم با سکوت بدرقش کردم 

  به در گاهی در که رسید برگشت و گفت :یادت نره دنیا باز تاب خود شماست ...

  یلدا هم مبارک 

پاییز رفت و من موندم و  یه دست باز و دریغ از یک جوجه !