در قلبم فرمانروایی دارم که عشقش را حاکم قلبم کرده و شمشیرش محبت و شعاری جز دوست داشتن نمی داند .

لقبش جانان و مونس و عزیز و همدم است و مدام دل میدهد و بی وقفه دل می برد ...!

بی چون و چرا دلسپرده ا م کرده و بی جنگ و خونریزی فاتح قلبم شده است .

واژه ی عشق را برایم معنی کرده و پیوسته تار های قلبم موسیقی خواستنش را می نوازند و تنها آوای اوست که در کل وجودم طنین انداز است .

و فرمانروای قلبم کسی نیست غیر " تو "

تویی که به تنهایی اعتبار قلبم شده ای و طوفان ها را از دلم دور کرده ای و بدان آرامش بخشیده ای .

تویی که با عطر نفسهایت جانی تازه به من بخشیدی و در آغوش نگاهت دوباره متولد شدن را تجربه کردم ...!

در برکه ی چشمان تو من از هر نقصی مبرا هستم ... در صدف قلبت مرا همچون مرواریدی جای داده ای و افسانه ی دوست داشتن را من با تو و در کنارت

زندگی می کنم .

حاکم قلبم ... محبوب جانم ...روح و روانم :

هر آنچه در قلب من میگذرد تو حاکم آنی و هر آنچه از یادم میگذرد تو همراه آنی و هر آنچه به دنبال آنم تو خواهان آن ...

قلبم به عشق تو می تپد و قلمم هر روز به ساز دوست داشتن تو می رقصد و مرکب قلمم به رنگ عشق توست .

فرمانروا ی این قلب عاشق تویی و آغوش تو وطنم و برای من هیچ حکمی شیرین تر از بوسیدن لب های تو نیست .

و در حریم فرمانروایی ات مقبول ابدی تویی و جز تو محرمی نمی یابم .