هر چه صبح جمعه دلنواز است و شیرین زبانی می کند عصر جمعه همه را یک تنه به تاراج میبرد .

لا کردار گویی چهار فصل را در خود به بند کشیده و برای خودش تقویم مستقلی دارد .

صبح برایت سفره هفت سین می چیند و درب هزار باغ سبز و سرخ نشانت میدهد و به هیچ خواسته و تمنای دلت نه نمیگوید و عصرش حال و هوای نحسی سیزده را میدهد و شبش کم از شام غریبان ندارد .

حا ل اگر خاطر دلت جایی جا مانده باشد در کوچه پس کوچه هایی که خاطره ها عطر بهار نارنج میدهند و یاد کسی همچون نسیم گیسوان احساست را نوازش میکند و خیالش چون موج بر ساحل دلت مدام می غلطد .

دیگر عصرجمعه حال تو را نمیگیرد بلکه یقه دلت را آنچنان میفشارد که نفس در سینه ات به تنگ آید و لباس دلتنگی اش صبر و قرار از تو میبرد .

نه هیچ کتاب و نه هیچ کافه ای خیالش را از سرت بیرون نمیکند

نه هیچ آدم و نه هیچ هوایی به دلت قرار نمی آورد

و نه هیچ نسخه و نه هیچ درمانی علاج درد بی درمانش نمیشود .

عصر های جمعه من " تو " را بیش از هر روز دیگری دلتنگم و نه تنها دلم بلکه تمام وجودم تو را طلب می کند . رخت دلتنگی ات بر بند بند حواسم آویزان است و نسیم یادت لحظه ای دست از رقص خیالم بر نمیدارد .

چشمانم سوی خویش از نور ماه تو می جویند و لبانم عطش لب های تو دارند . دستانم یخ زده لمس دستان تو اند و غیر آغوش دستانت به هیچ گرما بخشی دل نمیبندند . به گوشهایم هیچ صدایی دلنشین تر از صدای تو نیست و زیبا ترین موسیقی جهان آهنگ صدای توست .

دلم " تو " را می خواهد به محفلی برای نوشیدن یک فنجان چای و به قدر لذت گاز زدن به یک سیب سرخ و به تمنای شکفتن یک لبخند ...!

دلم " تو " را می خواهد گاه زیر نم نم دلنشین باران و برای قدم زدن روی شن های ساحل ...

دلم " تو " را می خواهد برای قافیه ی شعر هایم و " تو " را برای قلبم ملکه می خواهم

من " تو " را می خواهم برای دوست داشتن و دل دادن ...

و من " تو " را می خواهم برای هوای نفس هایم و دلیل شیرین دلتنگی ام .

من حتی برای دلتنگی عصر های جمعه ام " تو " را می خواهم ...