برای آوا ( ساکن قلبم ...)
به تو که فکر می کنم قلبم شروع به تپیدن می کند. بی گمان تو قلبم را خانه ی خود کرده ای و گویی یارش را دیده است که اینگونه برایت سر و دست میشکند.
آنچنان پایکوبی می کند که تا کنون برای هیچ احد الناسی نکرده و آنچنان اشتیاقت را دارد که برای هیچ اتفاقی این چنین مشتاق نبوده است .
تو از من دوری ولی کافی است چشمانم را ببندم و دستم را بر روی سینه ام بگذارم و یادت کنم . خاطرم لبریز میشود از تو و گرمی نگاهت را در وجودم حس می کنم و لمس ارام دستانت ساحل خیالم را نوازش می کند .
قلبم شروع به نواختن می کند زیباترین و شگفت انگیز ترین قطعه ای موسیقی را که به خاطرش آفریده شده ... .می نوازد قطعه ی ماندگار عشق را و سر تا پایم را لذتی از جنس دوست داشتن فرا میگیرد .
تنها کافی است دستم را روی قلبم بگذارم و دیگر این قلب من نیست که می تپد بلکه پژواک زمزمه های عاشقانه ی توست که در دالان های قلبم طنین می اندازد و ضربان قلبی که به شوق تو نه خون ...بلکه روح در کالبد وجودم می دمد و جانی دوباره میگیرم . گرمای بودنت را در آغوشم حس می کنم و نفس هایم از عطر دل انگیزت مست و در هوس نوشیدن از جام شراب لب هایت توبه را به خود حرام می کنم .
هر گاه دلم برایت تنگ میشود به درب خانه ی تو می آیم . همان منزل که بر خشت خشتش ...نام و یاد و خاطر تو حک شده و در زیر سقف امن تپیدنش زندگی به عشق تو جریان دارد . خانه ی تو محفل تمام عاشقانه ها و بی قراری ها و حرف های نا گفته ی من است همانجا که از محبتت باران همچون شکوفه می بارد و از پرتو عاشقانه ی نگاهت همیشه روشن و در دفتر خاطرش به غیر نام تو نیست .
اری ...قلب من خانه ی توست و من کلید خاص ترین و با ارزش ترین بخش وجودم را به دستان تو سپردم . چون می دانم تو بیشتر از هر کسی حتی خودم مرا دوستم داری و بهتر از هر کسی مرا می دانی و برای قلبم ساکنی شایسته تر از تو نیست ای مالک ابدی قلبم ...!