این دلتنگی عجب غول بی شاخ و دمی است !

گویی آمده تا شیرینی عشق را به کاممان زهر کند و هر چه عشق سر خوشی بافته را به آنی پنبه .

آمده تا آتش به خرمن دل بی قرارم بزند و دستانش را آنچنان به دور خواست دلم می فشارد گویی می خواهد روح از تنم بیرون کشد .

بی بهانه و با بهانه به قلبم می تازد و بی شمار ترفند همیشه در آستینش پنهان دارد .

نه منطق سرش میشود و نه از حساب و کتاب سر در می آورد .نه وقت و ساعت میداند و نه شب و روز و نه جمعه و شنبه ...

این دلتنگی عجیب کار بلد است .

می آید ...دقیقا دستش را همانجایی می گذارد که تاب دل بدان صبرش کمتر است و به همانجا نیشترش را فرو می کند که بیشتر عطش خواستنت را دارد .

میداند خاطرم از تو لبریز است و نشانی دفتر خاطراتت را از خودم نیز بهتر بلد است .

کلمه کلمه و سطر سطر مرا می خواند و نا نوشته های مرا می داند و گویی کلید صنوقچه اسرار دلم را نیز هم دارد ....!؟

از وقتی عشقت ساکن دلم شده دلتنگی ات هم نیز هم خا نه اش شده .

هر جا یادت کنم او هم هست و نشانی تمام کافه های خیالم را بلد است و رد قدم های تو را در تمامی کوچه های بارانی دلم می شناسد .

و امروز من از هر روز دیگری بیشتر دلتنگ تو ام . به قدر دنیایی که بی تو شوقی ندارد دلتنگم .به قدر آسمانی که بی حضور تو تاریک است دلتنگم .

به قدر تمام شب هایی که در آسمان دلم تو را نداشتم دلتنگم ...به قدر آغوش ارام نگاهت و برق دلفریب چشمانت دلتنگم

به قدر صبح هایی که بی لبخند تو آغاز شد و به قدر راههایی که بی لمس دستان تو طی کردم دلتنگم .

به قدر نامه ی نا نوشته و حر ف های نا گفته ی دلم ...دلتنگم .

به قدر خواستن بی دلیلت و تمامی دوست داشتن های نا گفته ام دلتنگم

من به قدر تمام اشک های پنهانی و سکوت خاموش لب هایم دلتنگم .

من به قدر تمامی دلتنگی هایم دلتنگ تو ام ...