هم نام بهار نبودی ... ولی آمدنت همچون آمدن بهار بود . سوار بر مرکب نسیم آمدی و زبان غنچه ها را چه خوب میدانی .

مشق شکفتن را تو از حفظ بودی و افسانه ی فرشته ها را تو برایم تعبیر کردی و با چشمانت برای شعر هایم رجز خواندی و قافیه ساختی .

لباس ارغوانی به تن کرده بودی و در باغچه خیالم آسمانی از بنفشه نشاندی .تو از رنگ سرخ برایم پیراهنی از عشق آفریدی و سفره ی هفت سین را نه با "سین " تنها ... بلکه با تمام حروف الفبا از " الف " تا " نون " نوشتی و از زمین تا آسمان پهن کردی و از دورترین رویا به ملموس ترین حقیقت گره زدی ...!

" تو " را به بهار تشبیه می کنم ...که دستانش سبز می کند و بوسه اش جان می بخشد و نگاهش برای آفرینش زیبایی کافی است .

بی گمان " تو " به گوش گل یاس نجوا کردی که اینچنین خوشرنگ شکفت و موسیقی زندگی را تو به گوش بره ها رسانده ای که اینگونه مستانه پای کوبی می کنند و نمی دانم چه کرده ای که ابر ها از شوق بی وقفه می بارند ؟

و برای پرستو ها چه بهانه ای بهتر از بهار تا به آشیانه باز گردند و دشتی که با بوسه ی سرخ شقایق ها دوباره بیدار میشود .

نمی دانم شاید من اشتباه می کنم این " تو " نیستی که شبیه بهاری... بلکه بهار است که خودش را در آیینه چشمان تو بزک کرده و از جام عشق تو نوشیده است که اینگونه دل می برد و بی دریغ عشق می ورزد و دوست داشتنش تمام برف دلسردی را آب می کند

عشقم ؛ من با آمدنت دوباره جان گرفتم... قلبم تپید و .دوباره روح زندگی در من دمیده شد ... فصل شکفتن وجودم را سبز و روحم را در آغوش گرفت و دوست داشتنت راهی روشن در دلم باز کرد .

تو بهاری هستی که همه ی روز های سالم در کنارت همچون نوروز است و خورشیدی که برای هر بار تولدم آن را آرزو می کنم .