برای آوا...
با بوسه خورشید به چشمانم بیدار میشوم . این روز ها گویی خورشید هم عاشق شده و شب ها خواب ندارد و سحر خیز شده !
قبل آنکه چشمانم کامل باز شوند تو در کنج خیالم می آیی و می نشینی . و خودت را مهمان میکنی .
مو پریشان کرده ای و لباس گلدار به تن و غنچه ی لبخند بر روی لبانت کاشته ای. و با نگاهت دلبری می کنی .
همین دم صبح دل از من می ستانی و مرا بی نیاز از هر دوست داشتنی غیر خود میکنی ..
برای دیدنت نه چشمی نیاز است و برای شنیدن نه گوش و زبانی. فقط کافی است چشمانم را ببندم و گوش به صدای قلبم بدهم و نجوای دلنشین تو را از زبان ضربان قلبم بشنوم .
امروز هم نفس میکشم و قلبم هنوز میتپد و حس می کنم زنده ام وقتی تو را دوست دارم .
امروز هم از زندگی سهمی دارم بزرگ به قدر دوست داشتنت.
امروز هم زندگی ام بی گمان به برکت عشق تو در قلبم خاص خواهد بود .
من که از فردای جهان بی خبرم ، قدر دوست داشتن امروزم را بیش از هر روزی می دانم ای دوست داشتنی ترین قلبم ...