مگر نمی دانی؟
می دانی تو هر گز از دل من کوچ نمی کنی . می دانم که تو نیز مرا فراموش نمی کنی
گویی من بارها تو را در خواب و بیداری دیده ام .گفتی به من که تو را چند بار خواب دیده ام
من این صدای تو را سالهاست در وجودم شنیده ام .هر چه می گویم تو می گویی قبلا از زبانت شنیده ام
در آرزوی من و افکار من و قلب من سودا فقط تویی .یک جا نوشته بودی راز قلب من تنها فقط تویی
سنت شده یاد و خاطرت از صبح در من طلوع می کند .گویی این عشقی که در من آفریده ای مگر غروب می کند؟
من بی تاب لحظه ها و افکارم از تو هرگز جدا نشود..تو نیز چنینی و خواهی که غیر این گمان نشود.
در قلب منی و در جسم من گویی روح تو دمیده است.. اعتراف کرده ای که روحت آرامشی به از من ندیده است
حال هر چه بگویم و بنویسم و بیان کنم تو می دانی..گویی چرا مشق عشق به سر دفتر میکنی مگر نمی دانی
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 13:48 توسط Mr
|