دلتنگی تو
بک روز کامل شد که ندیدم و نشنیدم تورا
صدایت را از میان گپ نوشته ها یت نشنیده ام
و باخنده های قشنگت دلم را نبرده ای.
و عجیب دلتنگت شده ام
در جستجوی دلتنگی ام به هر کجا که بگویی سر زدم .
به همه ی پاتوق های قرارمان
به باغچه ی آرزو ها
به سایه ی درخت مجنون
زیر طاق رنگین کمان
پهلوی ساحل آرامش
به نیمکت تنهایی
حتی از سبد میوه های یخچال هم سراغ تو را گرفتم
و بار ها به دفتر خاطرات سر زدم
نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده
حتی برای خیال چشمانت . حضورت را نیاز دارم.
چه قدر لبریزم از دلتنگی و عطش بودنت را دارم
و چه قدر دلم می خواهد باشی و مرا بشنوی
و اسمت را با جانم صدا بزنم.
اول هر سطر بنویسم دوستت دارم و آخر هر سطر بنویسم فدایت شوم.
نمی دانی وقتی دلتنگت میشوم چقدر پریشان و آشفته و بی قرار و کم حوصله میشوم .
پرخاشگر مبشوم و بهانه گیر و کلافی میشوم سر در گم.
تحمیل غیر که هیچ..حوصله ی خویش را نیز ندارم.
آرام جانم دلم برایت تنگ است و این دل بهانه ی تو را دارد
و هیچکس وهیچ چیزی در مانش نمی داند جز تو