تو که مرا عاشق خودت کرده ای حواست به من هست؟

حواست به تپیدن های قلبم هست؟

می دانی وقتی حتی اسمت را می بینم و صدایت را می‌شنوم

آنی قلبم می ایستد و دو باره با شدت می تپد.

راستی به تو گفته بودم قبل تو تنهایی برایم معنی دیگری داشت.

قبل تو تنهایی یک عادت بود برای من یک همراه آرام وگوشه گیر

اما از وقتی با تو آشنا شدم و تو به قلبم راه یافتی.

تنهایی قدر ت گرفته و در نبودنت گویا کودتا می کند

ودلتنگی را بر وجودم حاکم می کند.

سلطه ی دلتنگی برابر است با آشفتگی و پریشانی و بی قراری مداوم

وافکاری که همه به تو ختم می‌شوند .

تو که مرا عاشق خودت کرده ای.

راستی حواست به من هست ؟

میدانی چقدر دوستت دارم وچه اندازه برای من خاص هستی.

میدانی چقدر حساس هستم نسبت به تو و چقدر خود خواه و حسود

و حریصم .

تو که مرا عاشقی و مرا عاشق خودت کرده ای.

حواست به من هست ؟

میدانی تو زیباترین راز قلب منی و خواستنی ترین خواسته ی من از زندگی.

جانی ندارم بی وجود تو و نفسی ندارم بی هوای تو

انگیزه ی تپیدن قلب منی و بی تو زندگی معنایی برایم نخواهد داشت.

و این حال و احوال من است

عزیز تر از جانم می دانم حواست به من هست

و بیش از تو کسی در این کره خاکی جواسش به من نیست.

تو تنها مونس و همدم خلوت تنهایی های من شده ای.

جانان من حواسم به چشمان مهربانت هست که چقدر نگران من هستند نگران آمدن و رفتن و خوردن و خوابیدنم

حتی صدای گرفته دم صبح من نیز تو را نگران می کند.

حتی دلتنگی من برای تو باعث نگرانی است.

حواسم هست که چقدر دوستم داری وچقدر برای شاد کردن من تلاش می کنی.تو با محبتی تو قلبی داری که عشق ورزیدن را خوب بلد است.

حواسم هست که چقدر فداکاری و به جان هر سختی را میخری تا مرا شاد کنی وجود مرا بر وجودت ترجیح می‌دهی.

چگونه حواسم به نعمتی به این بزرگی نباشد

اما می دانی

آنقدر که تو حواست به من هست من حواسم به تو نیست.