گاهی دارم با تو حرف میزنم و یهویی دلتنگت میشم

بیشتر می خوامت و فراوان تر به دوست داشتنت مبتلا میشم

گویی قلبم اومده توی مشتم و میون پنجه های دستم فشرده میشه .

میدونی گاهی وقت ها دیگه این حرفها و کلمه ها به درد نمی خورند

این حرفها دلتنگی منو بیشتر کنند کمتر نمی کنند .

این وقت ها من خودتو می خوام خود واقعیت

میگم چی میشد اگه میتونستم تو رو از میان پرو فایلت یا حرفات بیرون بکشم

و با دستام صورتتو لمس کنم و مو هاتو نوازش کنم ؟

چی میشد دستاتو می گرفتم و زیر بارون قدم میزدیم

من صدات میزدم و تو بر می گشتی و من محو تماشای چشات میشدم

یک شهر و یک خیابون و یک نگات ...من و بارون و چشات

من و تو کنار هم

لمس دستایی که تب کردند و شنیدن صدایی که لرز دارند

و تماشای شوق چشمانی که دوست داشتن در اونها موج میزنه

و گونه هایی که گل میندازند و هزار جمله را تو یک چهره بیان می کنند .

گاهی دلم تو رو بیشتر می خواد بیشتر از کلمه و طو لانی تر از متن و عمیق تر از یک حس

من تو رو با تموم وجودم می خوام با تموم احساسم

نه فقط بخونم تو را ...بلکه ببینمت ..لمست کنم و بشنوم صداتو

و در هوایی که تو نفس میکشی نفس بکشم و قهوه ام را در فنجان تو بنوشم

گاهی دلم برای تو تنگ میشه

حتی زمانی که با تو حرف میزنم