دلتنگ ...بودن تو!
گاهی دارم با تو حرف میزنم و یهویی دلتنگت میشم
بیشتر می خوامت و فراوان تر به دوست داشتنت مبتلا میشم
گویی قلبم اومده توی مشتم و میون پنجه های دستم فشرده میشه .
میدونی گاهی وقت ها دیگه این حرفها و کلمه ها به درد نمی خورند
این حرفها دلتنگی منو بیشتر کنند کمتر نمی کنند .
این وقت ها من خودتو می خوام خود واقعیت
میگم چی میشد اگه میتونستم تو رو از میان پرو فایلت یا حرفات بیرون بکشم
و با دستام صورتتو لمس کنم و مو هاتو نوازش کنم ؟
چی میشد دستاتو می گرفتم و زیر بارون قدم میزدیم
من صدات میزدم و تو بر می گشتی و من محو تماشای چشات میشدم
یک شهر و یک خیابون و یک نگات ...من و بارون و چشات
من و تو کنار هم
لمس دستایی که تب کردند و شنیدن صدایی که لرز دارند
و تماشای شوق چشمانی که دوست داشتن در اونها موج میزنه
و گونه هایی که گل میندازند و هزار جمله را تو یک چهره بیان می کنند .
گاهی دلم تو رو بیشتر می خواد بیشتر از کلمه و طو لانی تر از متن و عمیق تر از یک حس
من تو رو با تموم وجودم می خوام با تموم احساسم
نه فقط بخونم تو را ...بلکه ببینمت ..لمست کنم و بشنوم صداتو
و در هوایی که تو نفس میکشی نفس بکشم و قهوه ام را در فنجان تو بنوشم
گاهی دلم برای تو تنگ میشه
حتی زمانی که با تو حرف میزنم