حس مشترک!
من تو را بیشتر از خودم دوست دارم
و عجب که نو نیز مرا بیش از خودم دوست داری.
من تو را در قلبم فراوانتر از هر کسی حس می کنم
و عجب که تو نیز مرا بیش از همه در قلبت داری.
من به دیدن تو و به شنیدن تومحتاجم و معتادم
عجب که برایم نوشته بودی که تو نیز اینچنینی
من به بودنت بی قرارم .وبه نبودنت بی تاب
تو نیز بی قرار و بی تاب من میشوی میدانم
من به نوشتن تو زنده ام و از خواندن تو عاشق تر میشوم.
نوشتن از تو به من جان می بخشد و به قلبم آرامش
و خواندن تو طعم شیرین زندگی میدهد
این حس مشترک بین من و توست
تو هم مرا می خوانی و برایم می نویسی
من و تو
احساسی مشترک داریم
تجربه ای زیبا از درکی ژرف
گویی سالهاست با هم آشنا بودیم و همدیگر را می شناختیم
در داستان ها و فیلم ها و افسانه ها با هم زندگی کرده بودیم.
و چه عجیب و باور نکردنی
گویی بارها با هم همسفر بوده ایم
و تجربه ی نشستن روی یک نیمکت مدرسه را داشته ایم
و سالها همکار و همسایه و هم خانه و دوست هم بوده ایم.
همدیگر را می شناسیم و درک می کنیم فراتر از اتفاق
دو نسخه ی یکسان از یک روح در دو جسم هستیم
همدیگر را ناگفته می شنویم
و نانوشته می خوانیم.
حتی از دورترین فاصله ها
ه