من تو را بیشتر از خودم دوست دارم

و عجب که نو نیز مرا بیش از خودم دوست داری.

من تو را در قلبم فراوانتر از هر کسی حس می کنم

و عجب که تو نیز مرا بیش از همه در قلبت داری.

من به دیدن تو و به شنیدن تومحتاجم و معتادم

عجب که برایم نوشته بودی که تو نیز اینچنینی

من به بودنت بی قرارم .وبه نبودنت بی تاب

تو نیز بی قرار و بی تاب من میشوی میدانم

من به نوشتن تو زنده ام و از خواندن تو عاشق تر میشوم.

نوشتن از تو به من جان می بخشد و به قلبم آرامش

و خواندن تو طعم شیرین زندگی میدهد

این حس مشترک بین من و توست

تو هم مرا می خوانی و برایم می نویسی

من و تو

احساسی مشترک داریم

تجربه ای زیبا از درکی ژرف

گویی سالهاست با هم آشنا بودیم و همدیگر را می شناختیم

در داستان ها و فیلم ها و افسانه ها با هم زندگی کرده بودیم.

و چه عجیب و باور نکردنی

گویی بارها با هم همسفر بوده ایم

و تجربه ی نشستن روی یک نیمکت مدرسه را داشته ایم

و سالها همکار و همسایه و هم خانه و دوست هم بوده ایم.

همدیگر را می شناسیم و درک می کنیم فراتر از اتفاق

دو نسخه ی یکسان از یک روح در دو جسم هستیم

همدیگر را ناگفته می شنویم

و نانوشته می خوانیم.

حتی از دورترین فاصله ها

ه