به خواستنت مبتلا شده ام ..

و به دوست داشتن تو معتاد ....

در برکه چشمانم تنها عکس روی ماه تو می افتد ....

و در قلبم تنها جوانه ی عشق تو روییده ......

از خاطرم یاد تو هر گز کوچ نمی کند .....

محبتت وصله جانم شده و لبخندت بهانه ی خندیدنم ....

به شنیدنت معتاد شده ام و نغمه ی صدای تو آرامش جانم شده....

علت حال خوشم هستی و نا خوش احوال حال خرابت هستم ...

آفتاب خطابت کنم که باعث دلگرمی ام شده ای

و یا مهتاب بنامم تو را که نور شب های تارم ......

من روز و شب به تو محتاجم و به ساعت های بود و نبودت حساس ....

حوشحال آمدنت هستم و غمگین رفتنت

من به تو

به خواستنت به دوست داشتنت به بودنت به آمدنت و به وجود تو

محتاجم ....

هوای خواستنت نفسم گشته و عشقت آرزوی دلم

بودنت شیرینی لحظاتم و وجودت آرامش جانم

واینگونه شدم معتادت .....

و نوشتن از تو عادت هر روزم