منه معتاد تو
به خواستنت مبتلا شده ام ..
و به دوست داشتن تو معتاد ....
در برکه چشمانم تنها عکس روی ماه تو می افتد ....
و در قلبم تنها جوانه ی عشق تو روییده ......
از خاطرم یاد تو هر گز کوچ نمی کند .....
محبتت وصله جانم شده و لبخندت بهانه ی خندیدنم ....
به شنیدنت معتاد شده ام و نغمه ی صدای تو آرامش جانم شده....
علت حال خوشم هستی و نا خوش احوال حال خرابت هستم ...
آفتاب خطابت کنم که باعث دلگرمی ام شده ای
و یا مهتاب بنامم تو را که نور شب های تارم ......
من روز و شب به تو محتاجم و به ساعت های بود و نبودت حساس ....
حوشحال آمدنت هستم و غمگین رفتنت
من به تو
به خواستنت به دوست داشتنت به بودنت به آمدنت و به وجود تو
محتاجم ....
هوای خواستنت نفسم گشته و عشقت آرزوی دلم
بودنت شیرینی لحظاتم و وجودت آرامش جانم
واینگونه شدم معتادت .....
و نوشتن از تو عادت هر روزم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 19:32 توسط Mr
|