کافه نامه !
یکی جسور .یکی ترسو و یکی مهر بون
یکی معرور و یکی خجالتی
یکی خونگرم و یکی خونسرد و یکی خود خواه
و میان این همه صفات رفتاری سهم من شده
کمی خونگرم و کمی خجالتی
پای تو که در میان باشد و پای دل
من خونگرم میشوم بیشتر از همیشه برای تو و بیشتر از هر مخاطبی برای تو
پر حرف میشوم و شوخ و بذله گو و وراج
برای خنده هایت می میرم و با هر ترفندی شده شکوفه ی لبخند بر لبانت می نشانم .
پر حرفی می کنم ولی حرف دل نمیزنم .
از همه چیز میگویم و از حال دل نمیگویم .
خجالتی میشوم و احساسم را زیر لحاف خجولی ام پنهان می کنم .
و گاه که کمی جسارت پیدا می کنم ترس از دست دادنت مرا از بیشتر خواستنت منصرف می کند .
و خر فها دوباره در صندوقچه ی دل می مانند و غبار فراغ می نشیند روی انها .
نمی دانی حرفهای نگفتی چقدر درد ناکند و گاه سوز ناک .
و تنها چاره نوشتن میشود
محاطبم تو باشی و برای او بنویسم تا تو بخوانی
راز دلت را برایش بگویی و انچه در قلبت نهفته است آشکار سازی .
از دوست داشتن بنویسی و از عشق
از فراغ و دلتنگی و دوری بنویسی .
از آرزوی بودنش بنویسی و از شوق وصال .
آری آدم های خجالتی نویسنده های خوبی میشوند
زبانشان قلم میشود و وعده ی قرارشان صفحات دفتر و صفحات مجازی
اینگو نه است عشق برای هر انسانی داستانی دارد
برای برخی آسان و برای برخی سخت
گاهی کوتاه میسر میشود و گاه سالها انتظار می خواهد تا به ثمر بنشیند .
.........................................................................
و اکنون که راز دلمان فاش شده و پنچره های قلبمان را رو به هم باز کرده ایم
من هنوز به کافه ی قرارم با تو سر میزنم
اینجا کافه ی نا مه های توست
هر روز برایت نا مه ای می نویسم
می دانم همانقدر که من از نوشتن لذت میبرم تو از خواندن
برایت می نویسم تا قدر تو ر ا بیشتر بدانم
و یادم بیاد روز های فراغت را که آرزو می کردم خدا کند مرا بخوانی
و خدا کند که راز دلم را بدانی .