نه سری این بخوانی تو بدانی و من بدانم ..........فقط این حال احوال دلم را عشق ینامم

چنان رازی در این دل کرده ام پنهان و مخفی ........چنین گنجی به زیر خود ندیده هیچ سنگی

نه سری این بداند از اسرار گنجم با خبر شد ........در اعماق قلبم عشقی است ان هم گنج شد

تو ای گنجینه ی قلبم تو ای تاج سر من .......برایت گاه شعر های نا معلوم می گویم این من

مرا دیوانه و شیدای و مجنون کرده ای خود ......نگیر ایراد از من ببخشا تو مرا به خوبی خود

تو ای دلبر مرا میان این واژه ها نیز آواره کردی .....مرا در چشمان این خلق همچون یک دیوانه کردی

نا خوشم لیکن این شعر را می نویسم با دل وجان .....به تو تقدیم می کنم دلبر با اینکه سری داشت پنهان