بانوی من خورشید تابان فلبم

فرشته ی مهربانی و نم نم مداوم باران محبت

نغمه ی زیبای زندگی

روح آرامش ساحل و ماه شبهای مهتابی ام

این دل در بند عشقت به حبس ابدی محکوم است

بانو جان :تو دلبردی از من و من یه شما دلداده ام

و جرمش گزیبانگیر دل من شد و متهم شد به عاشقی .

تو این دل را به دوست داشتنت مبتلا کردی و عشقت شد بلای شیرین خانمان سوز قلبم

بانو ی من

این دل برای درمان درد عشقت به هیچ دوا و درمانی رضایت نمیدهد

به تو دلداده ام و این دل محکوم به عشق ابدی شما شده و به هیچ واسطه ای جواب نمیدهد .

بانو جان

چه کرده ای با این دل که در بند عشق تو بودن را به رهایی تر جیح داده

ومی گوید :

اگر عشق تو تلخ است من شیرین را هم نمی خواهم

اگر راه تو سخت دور است من عشق نزدیک هم نمی خواهم

مرا این حبس دلچسب است دوستت دارم وکیل هم نمی خواهم

اگر عشق تو آتش شمع است من غیر از پروانه شدن را هم نمی خواهم