اتشکده ای به نام دل
نمی دانم به کدام دین و آیین دوستت داشته باشم
چنان این دل شکافتی و در آن رخنه کردی که عصای موسی با دریا نکرد
چنان بدین وجود جان بخشیدی که دم عیسی با مرده نکرد
چنان بدین چشمان نور بخشیدی که یوسف با چشمان پدر نکرد .
همانند ابراهیم هر چه بت در وجودم بود تو شکستی
و لیکن خودت بت کعبه قلب من شدی .
صاحب این دل شدی و این دل کعبه تو و من به طواف تو هر دم مشغول
من کافر به هر چه دلدادگی به آیین تو عاشق شدم
تو شدی رسول عشق تو پیام آور شور و شوق و دلدادگی شدی
از من دلبردی با مهر ومحبتت
آتش عشق تو گویی سالها در آتشکده قلبم پنهان بود .
تو همچون زرتشت عشق را از زیر خاکستر های قلبم بیرون کشیدی .
جانان من ای صاحب پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک
من به آیین تو دلم را آتشکده ی عشقت کرده ام .
می سوزم در این عشق و از این خواستنت خرسندم
سوختن در ره عشق تو برای من مفهوم زندگی است .