یک صبح دیگر
ساعت چند دقیقه ای به شیش صبح مانده .هنوز در رختخواب دراز کشیده ام .ساعت چهار و نیم بیرون کاری داشتم رفتم انجام دادم و برگشتم .دیگر خوابم نبرد مثل همیشه. از همان صبح اول وقت یاد تو همراه من بوده.
انتظار خواب برای چشمانم را نیز نداشتم.سراغ وبت امدم دوباره برایم نوشته بودی و قشنگ این دل عاشقم را چلاندی
چند باری خواندم و هر بار بیشتر ذوق کردم عشق من و تو هم داستانی شده نبرد متن های من با متن های توست.جدال دلنوشته های من با دلنوشته های تو...تیر و ترکش دوست دارم ها و مهر و محبت است که به سمت دلهای هم پرتاب می کنیم و چه میکشند دلهای ما سر این لجاجت دوست داشتنمان...هر روز بی قرار تر و بی تاب تر هم میشویم.
میبینی دلبر جان این شده کار و بار زندگی من فکر و ذکر تو امان از دلم و خواب از چشمان برده و در این صبح ابری پاییزی که قطرات باران با زمین و برگ ها و شیشه ساز میزنند مگر میشود غیر تو به چیزی دیگر اندیشید..
در رختخواب گوشی در دست گرفته ام و مشق عشق تو به نوعی دیگر می کنم.
دلبر جان صبح زیبای پاییزیت بخیر
راستی می دانی که زمین میلیون ها سال است که به دور خورشید میگردد و ماه نیز میلیون ها سال است که به دور زمین و من ارزو دارم در همین مدت کوتاه عمرم میلیون ها بار دور تو بگردم.