همیشه در خلوت خودم کلی حرف و داستان دارم واسه ادمهای زندگیم ...مجازی و واقعی فرقی نداره ...حتی واس اونهایی که سالها از بینمون رفتند .

دوست دارم زمانی رو حتی اگر ذهنی باشه با اونها بگذرونم .. در خیالمچایی و بیسکویت عصرونه ای یا یه لحظه ناب زندگیمو با اونها شریک بشم .

دستمو بزارم زیر چو نم و زل بزنم به لیوان داغ چایی ... بگم کجا بودی ؟چه خبر ؟

بعد قبل اینکه حرفی بزنه واسش از همه اتفاقات زندگیم بگم .بگم خدا چیقدر هوامو داشته و داره .

از روزهای پر استرس و تنشی بگم که از سر گذروندم ...از طوفانهایی که منو تا غرق شدن بردند ..و اونی که اون بالاست نگذاشته غرق بشم .

از اشکهایی که جاری شدند گاهی از غم گاهی از شوق

و از خنده هایی که گاهی از شادی بود و گاهی از در موندگی .

از لجبازیام براش بگم از تصمیمات درستی که نتیجش چالش ساز شد و از تصمیمات غلطی که خدا پایانش رو خیر کرد .

وهمینجوری که زل زده به من و گوش میده به قصه هام ... بهش بگم چاییت سرد شد کجایی؟

و قبل اینکه دوباره منتظر جوابش بشم ..میگم زندگی هم خیلی با حاله ها ...دقت کردی یه لحظه هم ذهنت از مو ضوعی خالی نمی مونه زندگی مثل یه ورقه امتحانی می مونه یکیش رو حل می کنی باید بری سراغ بعدی و گاهی هم اصلا منتظرت نمی مونه مسئله ای رو حل کنی یا نه ...مسئله بعدی خودش اتفاق می افته و لا جرم مجبوری حل کنید یا رهاشون کنیدو گرنه در گذشته و اتفاقاتش محبوس خواهی ماند .

و همیشه زنگ تلفن یا دری یا اومدن کسی این خلوت رو به هم میریزه و بی خدا حافظی طرف از خیالم میره .

نیمه اسفند 1401