دوباره صبح
دوباره شروع صبحی دیگر
دوباره اذان گو مرا یاد خدا می اندازد
و خواستنت هنچون خروسی هر صبح مرا به عشق تو بیدار می کند.
خواستنت آغاز گر صبحم است و دوست داشتنت در لحظه لحظه ی من نشان از عشقت می نشاند.
نمی بینی مرا کم مانده نویسنده شوم به عشق تو
دیگر می توانم از تو و از عاشقانه هایم برای تو یک کتاب بنویسم.
از خواستنت ازدوست داشتنت از خاص بودنت از بی قراری هایم از دلتنگی هایم هزاران سطر بنویسم.
و حرفای دل من به تو بماند برای خودمون
برای دو نفره های خودمونی وفقط وفقط واسه ی خودمون.
شاید هم زیر نویسشان کنم فقط برای تو.
زیرا هیچ کس غیر تو قادر به درکش نیست
غیر تو مرا نمی فهمد و اینقدر خوب مرا نمیشناسد
تو بدون هیچ دسترسی و تماس و صحبتی
با تک تک ذرات وجودت با ضربان قلبت و با ان حس عمیقت
حال منو می تونی بفهمی
چی بگم به تو دلبر جان
تو نیمه ی گمشده ی من نیستی
تو خود من هستی و حتی گاه بیش از منی
تو حرفهای نا گفته ی دلم را بهتر از خودم میشنوی
تو مرا زیباتر و قشنگ تر از خودم میبینی
تو مرا بیشتر از خودم درک میکنی و خواسته ها و دلنگرانی ها و از افکار پنهانم بهتر از خودم مطلعی.
ارام جانم مونس قلبم محرم رازم تویی
جانان من
دوستت دارم