هوا همیشه صاف و افتابی نیست

همیشه اتفاقات روز گار به ساز دل من و تو کوک نیست

به خواستن من نیست به ارزوی تو نیست

عزیز دل من

من قول هرگز نمیدهم ناراحتت نکنم ای کاش شدنی بود اما لحظه ای از شاد کردنت دست بر نخواهم داست و این شدنی است .

من شاید نتوانم جلوی روزگار بایستم و همه ی غم ها را از تو دور کنم و نگذارم خم به ابرویت بنشیند

اما می توانم مرهم زخم ها و غمخوار تو باشم و گره از ابروهایت دانه دانه بر چینم و این شدنی است

برای تو می خواهم بهترین باشم بی تقصیر بودن کار من نیست اماکم تقصیر میشوم برای تو

شاید نتوانم دائما کنارت باشم اما می توانم برای همیشه قلبم را کلبه ی عشق تو کنم و این شدنی است

جانان من

دوست دارم هرگز لبخند از لبانت و شادی از دلت فاصله نگیرد و می دانی این محال است و شدنی نیست

اما می دانی که تو چقدر برای من عزیزی و لبخندت برای من زندگی است برای دوام لبخندت هر کاری خواهم کرد

برایت می نویسم برایت می خوانم برایت اسمان را به زمین می بافم و تا شکفتن لبخند بر روی لبانت بیکار نمی نشینم و این شدنی است .

می دانم روزگار گاه سخت میشود و گاه سردمیشود و گاه بی رحم

زمستان و برفش شاید سراغ دل تو نیز بیاید دلبرم

شاید هوای دلت گرفت و پاییزی شد

من برای در کنار تو بودن بهانه زیاد دارم .حتی همین پاییز و زمستان

شک نکن دل تو کلبه ی عشق و امید من است .دستانم را چتر دلت خواهم کرد و اغوشم را گرمای وجودت و کلامم را دلگرمی همیشگی ات .

دلت سرد شد گرمش می کنم .هوای دلت ابری شد برایش خورشید می اورم ... غم و غصه اگر روزی به دلت رخنه کرد پاکش می کنم شادش می کنم

من انقدر قوی نیستم و هیچ کسی نیست جز خدا ...که بتواند همه ی اتفاقات دنیا را به دلخواه دل من و تو تغییر دهد و خواستن و تقدیر را یکی کند

اما می تواند خواستم این چنین باشد و خواستم ارزوی تو باشد و از خدا بخواهم کمکم کند .

تا دلیل خندیدنت باشم و خوشحالی ات

دلگرمی ات باشم و عشق و امید در دلت بکارم

زندگی را انچنان به کامت شیرین کنم که هیچ تلخی در ان فرصت جولان نیابد .

و خوشبختت کنم انچنان که ارزویش را داشتی و شایسته ی آنی دلبر جان