من گیج!
من دلم را میان کدام لبخند تو گم کرده ام ؟
این دل مرا کدام نگاه افسونگرت برده است ؟
قایق احساس من میان کدام موج پریشان موها ی تو غرق شده ؟
رد پای دلتنگی ات را در کدام کوچه خیالم جستجو کنم ؟
دلبرده ا ی از من و دلداده ی توام
همچون شمع شدی تو و من پروانه ی تو ام
مجنون و شیدا و پریشان کرده ای مرا
از من مپرس چرا گیجم و بی تاب و بی حواس ؟
از من مپرس چرا بی خوابم و بیمار و بی قرار ؟
من خودم را در چشمان تو گم کرده ام دلبر نمی دانی ؟
عشق و تمنای تو این دل را درد مند انتظارت کرده و تب خواستنت پایان نمی یابد و نخواهد یافت
من خودم را در آغوش تو حبس کرده ام جانان نمی بینی ؟
من دلداده ی تو ام و از خود دلبریده ام این را که میدانی ؟
عاشقم مستم پریشان حال و محکومم به فراموشی
گاه خودم را نیز جا میگذارم میان خاطرات شیرینت مگر تو این دفتر نمی خوانی ؟
عشق تو مرا فراموشکار و بی حواس کرده
میدانی خودت شیرینی اندیشیدن به تو فکر و ذهنم را معتاد کرده و در قلبم پرنده ی عشقت آشیانی ابدی ساخته که هیچ باد و طوفانی آن را تهدید نمی کند.
من گیج نیستم من بی حواس نیستم
فقط زیاد به تو می اندیشم و فراوان تو را می خواهم
بسیار با تو حرف میزنم و با تو وقت میگذرانم
من گیج نیستم فکرم مشغول است
تو مدام در تصورم هستی با نگاهت با صدایت و با محبتت
و من فقط زیاد با تو زندگی می کنم
فقط همین...