من دلم را میان کدام لبخند تو گم کرده ام ؟

این دل مرا کدام نگاه افسونگرت برده است ؟

قایق احساس من میان کدام موج پریشان موها ی تو غرق شده ؟

رد پای دلتنگی ات را در کدام کوچه خیالم جستجو کنم ؟

دلبرده ا ی از من و دلداده ی توام

همچون شمع شدی تو و من پروانه ی تو ام

مجنون و شیدا و پریشان کرده ای مرا

از من مپرس چرا گیجم و بی تاب و بی حواس ؟

از من مپرس چرا بی خوابم و بیمار و بی قرار ؟

من خودم را در چشمان تو گم کرده ام دلبر نمی دانی ؟

عشق و تمنای تو این دل را درد مند انتظارت کرده و تب خواستنت پایان نمی یابد و نخواهد یافت

من خودم را در آغوش تو حبس کرده ام جانان نمی بینی ؟

من دلداده ی تو ام و از خود دلبریده ام این را که میدانی ؟

عاشقم مستم پریشان حال و محکومم به فراموشی

گاه خودم را نیز جا میگذارم میان خاطرات شیرینت مگر تو این دفتر نمی خوانی ؟

عشق تو مرا فراموشکار و بی حواس کرده

میدانی خودت شیرینی اندیشیدن به تو فکر و ذهنم را معتاد کرده و در قلبم پرنده ی عشقت آشیانی ابدی ساخته که هیچ باد و طوفانی آن را تهدید نمی کند.

من گیج نیستم من بی حواس نیستم

فقط زیاد به تو می اندیشم و فراوان تو را می خواهم

بسیار با تو حرف میزنم و با تو وقت میگذرانم

من گیج نیستم فکرم مشغول است

تو مدام در تصورم هستی با نگاهت با صدایت و با محبتت

و من فقط زیاد با تو زندگی می کنم

فقط همین...