متنی که سه بار نوشتم!
می گویند عشق بی خبر می آید
گاهی خیلی زود و گاه خیلی دیر
نه زمان می شناسد و نه زبان می فهمد
نه اهل منطق است و نه اهل حساب و کتاب
عاشق که شوی تازه میفهمی که پاسخ خیلی از پرسش ها نمی دانم است
دلت می خواهد در قالب منطق و استدلالی توجیهش کنی
از چهره ی زیبایش دلیلی فراهم میکنی و خودت بهتر میدانی اگر ملاک انتخابت زیبایی بود از او زیباتر فراوان دیده ای .
خصوصیات اخلاقیش را به یاد می اوری و خودت بهتر می دانی که کامل کامل نیست مثل همه ی آدمها نیمه ی تاریکی نیز دارد .
می خواهی از مهر بانی و عطوفتش دلیلی بتراشی و این مگر دلیل میشود ؟همه ی ادمها این خصوصیات را کم و بیش دارند
و من دوباره یاد تو می افتم
یاد چشمانت می افتم چقدر زیباست و زیبا تر ار چشمان تو آن نگاه خاص توست که چشمان تو را خاص قلبم کرده
صدایت چقدر دلنشین و ارام بخش است و زیبایی صدای تو آن لحن با محبتی است که فقط من میشنوم
و تو با توجه با محبت با نگاهت با نگرانی ها و پیگیری هایت با علاقه ای که به زبان نه در عمل مشانم میدهی مرا عاشق خودت کرده ای.
عشق مفهومی فراتر از دیدن شنیدن و حواس ماست
وعشق همان قاطع نرین دلیل زندگی است که به هیچ علت وسببی نمیشود متهمش کرد.
عشق را دلیلی جز خودش ندارد.
مثل تو که تنها دلیل دوست داشتنت تنها و تنها خود خودتی