من بلد نیستم!!!
من هر صبح با یاد تو بیدار میشوم
چشم که می گشایم دوست داشتنت نیز در من آغاز میشود .
واقعا نمی دانم اسمش را چه بگذارم ؟ دلم تا کنون کسی را اینچنین دوست نداشته است
بودنت قشنگترین اتفاق زندگیم و دوست داشتنت شیرین ترین حس وجودم شده .
و من دیگر بلد نیستم دوستت نداشته باشم بلد نیستم به تو فکر نکنم .
بلد نیستم حرف دلم را نگویم .حتی بلد نیستم رازی از تو را در دلم پنهان کنم
بلد نیستم نگویم می خواهمت وقتی با تمام وجودم می خواهمت .
من بلد نیستم خوشحالی و خند ه هایم را وقتی با تو هستم ابراز نکنم .
وقتی با تو هستم تمام غم ها فراموشم میشود چه برسد اخم کنم
من بلد نیستم متنی برای غیر تو حتی بنویسم
من دیگر بلد نیستم مغرور باشم خود خواه باشم چه رسد که با تونامهربان باشم .
من دیگر خودم را نیز بلد نیستم بلد نیستم به احساسم به هیجانم و به دلتنگی ام به تو فرمان بدهم .
من دیگر هیچ کار مهمی را بلد نیستم جز دوست داشتن تو