بانوی من

دلت اگر گرفت در من قدم بزن

برایت خیابانی می شوم بی انتها

از نور عشق چراغانیش می کنم

از متن و شعر و خاطره سنگ فرشش

گلباران میکنم قدومت را با لبخند

بیا و بنشین روبرویم در این خیابان کافه ای هست

کافه دارش منم و تنها مشتریش تو

درد دلهایت را بیاور برای من

برایت فنجانی قهوه می آورم از توجه و شیرینش می کنم با کمی درک

بیا هر چه غم و غصه داری خریدارم و گره گشای ابروهایت منم

دلشوره ها و نگرانی ها و دلواپسی هایت برا ی من

از این خیابان نخواهی گذشت

مگر غم های دلت را باریده و شادی در دلت کاشته باشی

اخم هایت را باز کنی و لبخند بر روی لبانت بنشانی

اینجا دلخوشی و مهر و محبت حراج می کنند

وقت رفتن سوغاتی فراموشت نشود ؟

اینجا سوغاتیش بوسه هست و آغوش