جمعه!
جمعه !
گویا باید تعطیل باشد اما چرا این همه کار؟
همه ی کارهای نا تمام را گذاشته ام برای امروز
تمام برنامه های که در طول هفته نتواستم وقتی برایشان بگذارم
همه را گذاشته ام امروز انجام دهم
مثلا قرار بود روز تعطیلی و استراحت باشد
ولی به اندازه یک هفته کار بود ...به اندازه هفت روز دویدم
اما این حجم از مشغله نیز باعث نشد از یاد تو غافل شوم
روز تعطیل بود اما مگر دوست داشتن تو جمعه وشنبه سرش میشود
شب و روز می فهمد مثل خورشید است که طلوع و غروب کند
به کاری نبود مشغول باشم و تو را کنارم حس نکنم و در دلم با تو حرف نزنم.
فرصت نشد تو را ببینم و احساسم را به تو بیان کنم
شاید در کنارت نبودم و در کنارم نبودی
تا بگویم فدایت شوم و قربان شوم
و تو بخندی وبگویی خدا نکند بمانی برایم
بگویم دورت بگردم
و تو بگویی مگر من ماه تو نبودم پس من دور سر زمینم بگردم
من بگویم خیلی دوستت دارم
و تو بگویی منم عاشقتم خیلی زیاد
.می گویم وقتی نیستی دلتنگت میشم
و تو می خندی و می گویی من همین الان دلتنگتم لعنتی
جمعه بود من تو را ندیدم
اما با یادت زندگی کردم و با خاطراتت کامم را شیرین کردم
فرصتی شد عمیق تر تو را بخوانم ژرف تر به تو بیاندیشم
وبیشتر دوستت بدارم
اشتیاقم افزون شود و از عشقت لبریز شوم