پنجره و شمعدانی !!!
میدونم داری میخونی
میدونی با هات حرف نزدن خیلی سخته
به تو فکر نکردن امکان نداره
بیدار میشم به تو فکر می کنم
آهنگ گوش میدم به تو فکر می کنم
با دوستام حرف میزنم به تو فکر می کنم
هر کاری می کنم دارم به تو فکر می کنی
میدونی من حتی تو ایینه هم که خودمو دارم می بینم به تو فکر می کنم
میدونم داری میخونی پس بدون که:
دوست نداشتنت دیگه محال قلب من شده
دلم تمام من است و تویی تمام دلم
و من از تمام دنیا یک تو دارم که می ارزد به تمام نداشته هایم
......میدانم که تو می خوانی
پس تا می توانم برایت می نویسم
و اینگونه با تو حرف می زنم
خیال هایم را میان این متن ها می بافم
با تو میان این سطر ها نفس می کشم
و برای تکراری نبون کتاب می خوانم
ذوق می کنم با دلنوشته هایم چون به شوق تو می نویسم
و اینگونه از زنده بودنم لذت میبرم
چه خوب شد که اومدی وگرنه چگونه میتوانستم بفهمم
نوشتن چقدر حس خوبی خواهد داشت و چه ارامم می کند
وقتی مخاطب نوشته هایم تویی .....تو
من می نویسم و تو می خوانی
و تو بهتر می دانی
برای هر آدمی یکی باید باشد که با دوست داشتن زیباترش کند
مثل آن پنجره ی چوبی که از شمعدانی ها جان تازه میگیرد
مثل آن غنچه که دم صبح به شوق خورشید شکفته میشود
مثل قلم من که یه شوق تو روی این صفحه مدام پای کوبی می کند
و از مرکب محبت قلبم برای تو بوستانی از گل واژ ها ساخته .