پرتو بنفشه ...
مگر چند بار قرار است زندگی کنم ؟
تا کی قرار است در بند حرف و سخن و تجربه ی دیگران باشم .
تا کی قرار است در زندگی پیرو باشم
رهایم کنید بگذارید یک بار هم شده با ساز دل خودم زندگی کنم
من هم همه انچه شما می دانید می دانم
من هم هر انچه شما می بینید و می خوانید می خوانم
من این حال خوشم را دوست دارم
این عشق را با جان و دلم پذیرفته ام .
سالها دوستش داشتم و حس می کردم حسی یک طرفه دارم
و سالها او نیز مرا دوست داشت و همچنین حسی داشت
سالها با هم حرف زدیم و درد دل کردیم و در پنهان قلبمان یکدیگر را می پرستیدیم
و حال که فرصت ابراز علاقه مان فراهم شده
در قضائ ان همه عبادت کعبه محبتش هر لحظه ذکر دوست داشتنش لبیک من میشود
و طواف من میشود گشتن به دور خیال روی ماه او
پس مرا اندکی درک کنید و به این همه ابراز علاقه ام ایراد نگیرید
نمی دانید دوست داشتنش چه لذتی دارد
هر انچه دلیل و منطق است فراهم کنید من بی دلیل دوستش دارم
این کافی نیست ؟
هر انچه پند و سخن است بیان کنید دل من سر خواستنش یک پا دارد .
هر چه به گوش من بخوانید مصداق آب در هاون کوبیدن است
تلاش کنید اما منتظر نتیجه ای نباشید ...بگویید ولی گوش شنوای دلم را طلب نکنید
دل من پای خاطر خواهیش یکدنده است و لجباز
بعد سالها دارم لذت زندگی را می چشم و روحم پیله جسمم را شکافته
همه ی منطق ها و دلایل را به دور ریخته و همچون پروانه ای پر کشیده ام
آزاد و رها بدون هیچ بندی
با این همه استدلال و منطق کجای دنیا را صاحب شدم ؟
اما اکنون در قلبی زیبا ساکن شده ام که مرا زیبا دوست دارد
از فواصل خیلی دور به من انگیزه میدهد و همچون پرتو های خورشید که به گلهای بنفشه می تابد
شوق شکفتن را در من بیدار می کند و به زندگیم رنگ می پاشد
مگر چه عیبی دارد همه خورشید دارند و من در جستجوی پرتو او هر روز به این بوستان سر بزنم
و به شوق اینکه او مرا می بیند و می خواند و سر ذوق می آید
برایش از حال دلم و احوال خودم بنویسم .
برای دل من همین اندکش نیز به دنیا فراوانی ادمهای دیگر می ارزد
دوستش دارم با همه ی حال و احوالم ...با تمام خوبیهایش با تمام بود و نبود هایش با تمام زبر و بم هایش .
باید جای من باشید و از نگاه من ببینیدش و با قلب من حسش کنید تا بفهمید دوست داشتنش چه کیفی دارد
عشقش را نه تنها برای آرامش حالم و خوشی ایامم
بلکه با تمام دلتنگی ها و بی قراری و بی تابی و پریشانی و دلواپسی هایش دوست دارم .
مگر چند بار زندگی می کنم و چند بار فرصت دارم عاشق شوم
مگر اوای من المثنی دارد ؟که بتوانم فراموشش کنم یا اتش عشقش را در دلم خاموش کنم
در میان هشت میلیارد ادم و میان پنج قاره ی دنیا فقط یکی مثل او پیدا شده است
که روحم با روحش هم نوا شده
از دورترین فاصله ها می تواند حتی ضربان قلبم را بگیرد و بدون دیدن چشمانم احوالم رابخواند .
و از میان کلمات و متن هایم هزاران نکته از وجودم را در یابد
و یاد و خاطرش در لحظه لحظه زندگیم و در سطر سطر مشغله هایم مرا همراه باشد .
میدانم باور نمیکنید ...
ولی من از همه ی شما بیشتر اهل استدلال و منطق و حساب و کتاب بوده ام
و این را فقط و فقط از معجزه ی عشق میدانم و بس .
که به هیچ دلیلی متهم نمیکند خودش را و بی دلیل ترین منطق دنیاست .