همین بودنهای تو از دور

جان مرا هر روز تازه می کند

همه ی تنهایی ام را با تو قدم میزنم .

این اولین قرار عاشقانه من است

امروز با تو در این کافه ستاره

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنار تو بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

قانعم به همین قدر داشتنت و بی نهایت خواستنت دردش بماند برای دل بی قرار من

می دانم زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده و تو در این بین فقط می بافی

و لطف خدا شامل من شده که نقش محبتم را تو خریدار شده ای

اری تو که به قلب من رخنه کرده و علت بی تابی آن شده ای

اری تو حاکم قلب منی و حکم می کنی بر تمامی وجودم

قلبم برای تو بتپد و تو بیش از همه در خاطرم فراوانی کنی

چشمانم مدام در جستجوی تو باشند

گوشهایم شوق شنبدن تو را داشته باشند

وبوسیدنت آرزوی لب های من باشد

و در آغوش کشیدند هوس بی پایانم.

آری دوستت دارم از همین سر آغاز صبح که خورشید طلوع می کند

تا آخرین لحظات شب که ستاره ها غروب می کنند.

......

عزیز قلبم

سلام صبحت بخیر