من که میدانم حس تو به من چگونه است

و تو نمیدانی من چقدر تو را در دلم حس می کنم

من که میدانم تو چقدر مرا در اندیشه ات مرور میکنی

و تو نمیدانی خواندن و بلد شدنت برای من چه لذتی دارد

مهربانم من می دانم چقدر حال و احوال من برایت مهم است

و تو نمیدانی من برای حال خوشت آسمان ابری را هم با خورشید طلایی می کشم

من برای شکفتن شکوفه لبخند بر روی لبانت ...حالم را رنگ سرخ عنابی می زنم

من برای دلگرمی ات روی پریشانی ام پتویی به رنگ سبز بهاری میکشم

می خواهم مخاطب تمام لبخند ها و دلیل همه شادی هایت من باشم

من تو را همچون ایینه می بینم شادی و ارامش تو بازتابش در روح من جلوه می کند .

آرام جان من

آسمان همه روز هایم در کنار تو به رنگ آبی است و شبهایم به زیبایی شب های مهتابی

انقدر دوستت دارم که هر گز دوست ندارم حال تو نیز در کنار من غیر از این باشد .

همانگونه که من در قلب تو سلطانم تو ملکه ی دربار قلب منی

همانگونه که من برای احساس تو وطنم ... تو ی "دوست داشتنی "همچون میهنی برای جان من

ماه من خواستم بگم :

تو همونقدر که ماه شب را از راه دور قشنگ تر میکنه زندگیمو قشنگ تر کردی

و تو می گویی " هر چقدر هم دور باشیم این دل برای تو می تپد "