غریبه ی آشنا
ماه شب را زیبا می کند و چشمان تو زندگی مرا
نمی دانی چقدر حالم خوب میشود
وقتی تصور می کنم میان قلبت نشسته ام
غریبه ترین آشنای من
تو از اول نبودی ولی از وقتی آمدی همه چیز عوض شده
خزان بودم بهار شدم ...برف بودم آب شدم ... بذر بودم نهال شدم
تو اول آشنا شدی ...سپس دوست شدی رفیق شدی فکر شدی ذکر شدی
ارزو شدی برای دلم امید شدی
تو از دورترین فاصله به من فکر کردی و نزدیکترین به قلبم شدی
نفسم شدی ...جانم شدی... مخاطب خاصم شدی
تو لذت زندگی من شدی در شیرینی
تو برکت دلم شده ای در دوست داشتن
تو رحمت روحم شدی دز آرامش
تو همان آدم دوست داشتنی قشنگ زندگی ام شدی
که می توانم تا اخر عمرم
با تو حرف بزنم و برای تو به هر بهانه ای بنویسم
دوست داشتنی ابدی من ...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 20:20 توسط Mr
|