حاکم عشق
خیال خوب تو لبخند میشود بر لبم جانان من
ای جان من این یاد تو ست که دل را مرهم میشود
بانوی من
امروز نامه ای زیبا و پر احساس از تو بدستم رسید
تو همیشه مرا با جانم و نفسم و عمرم و عزیزم و...خطاب کردی ولی امروز برای اولین بار مرا با واژه ای خاص مخاطب قرار دادی
نمی دانی چه حس خوبی و رویایی داشتم آن لحظه که خودم را در چنین مقامی در کنارت تصور کردم
تو نوشته بودی" مرد من"
بانوی من نیز تو هستی
جانان من ....مرد تو بودن کم چیزی نیست .
در این صبحگاه حس سلطانی را دارم که فاتح قلبی مهربان شده ام .
قلبی که سالها فتحش ارزوی من بود و اکنون حاکم عشق آنم.
خانوم من تو مرا مرد زندگیت خطاب کردی و نمی نویسم ای کاش بتوانم
می گو یم
می خواهم مهربان قلبت باشم و دلیل همیشه ی لبخند هایت
می خواهم با دستانم اسباب آسایش و آرامش را فراهم سازم
می خواهم امن زندگیت باشم و امانتدار خوب احساس ناب تو باشم
می خواهم نه تنها محرم جسمت بلکه محرم روحت باشم
می خواهم مثل یک مرد کنارت باشم نه یک قدم جلو تر و نه یک قدم عقب تر
می خواهم تمام زندگی را با تو هم دوش و همسفر باشم بانوی من
می خواهم مرد تو باشم
همان ادم غیرتی و لجباز و خودخواه و مغرور و تو دار و بخت النحس
که وقتی به تو می رسد مهربان و با محبت و صمیمی و شوخ و پر حرف میشود
چه دور باشی از من و چه نزدیک
عشق تو را تا ابد در دلم همچون نهالی پرورش خواهم داد تا به نهالی تنومند تبدیل شود
دوست داشتنت را از یک احساس معمولی به افسانه تبدیل خواهم کرد
این حرف دلم و حرف منطقم تنها نیست من از طرف ذره ذره ی وجودم این را گفتم
به تو بانوی من و پای حرفم می ایستم مثل یک مرد .