درخت بامبو...!
یکی از دوستان که همیشه پیگیر نامه های من به توست
توصیف زیبایی از عشق بین ما دارد
از نگاهش عشق من و تو همچون درخت بامبو است که سالها انتظارش را کشیده ایم
چه توصیف زیبایی دارد و چقدر به سرگذشت من و تو شبیه است
واقعا من که نمیدانم چه شد سر از دلت در آوردم و یا که چه شد تو در دل من رخنه کردی
خواب بود یا رویا ...فروردین بود یا اردیبهشت یا خرداد ...
نمیدانم کدام "ماه "بود که مرا به فصل آغوش احساس تو مبتلا کرد
من و تو که هرگز یکدیگر را ندیده بودیم و عشق در نگاه اول وصله ی حال ما نیست .
از میان کدام جمله ها و حرفهایمان جوانه زدند این دوست داشتن ها را نمیدانم
اما این بوستانی که اکنون عشق می نامیم حاصل سالها هم کلامی و هم دلی من و توست
سالها ست کنار هم امده ایم و راهی طولانی طی کرده ایم تا به این نقطه از خواستن رسیده ایم
لذت همصحبتی کم دلیلی نیست
انگاه که برای در امان ماندن از طوفانهای زندگی به هم پناه دادیم و امن یکدیگر شدیم
دلیل ارامش و امید روز های دلسردی هم شدیم .
یادم نمی رود چقدر با هم حرف زدیم و گفتیم و شنیدیم
و با هم خاطره ها ساختیم و خیالات بافتیم ...
و تکیه گاه هم بودیم هر چند از راه دور و هر چند کلامی ...
و اکنون
به قول این دوست عزیز
درخت بامبو ریشه ای را که سالها پنهانی گسترانیده بود را پتانسیل رویشش کرده
روزی غریبه بودیم با هم آشنا شدیم
آشنا بودیم رفیق شدیم
رفیق بودیم همدل و همراز شدیم
همدل بودیم و به هم دلسپردیم و عاشق هم شدیم
و حال غریبه ترین آشنای هم هستیم
عشق من وتو عشق امروز و دیروز نیست
خواست من تنها و تو تنها نیست
تنها بی قراری دل من و تنها دلتنگی دل تو نیست
این عشق اتفاقی نیست
شبیه معجزه است و هدیه ای است از سوی خالق دلها ...