چه خوب شد که آمدی
همه ی ادمها وقتی عاشق میشند
وقتی دچار درد دگر خواهی میشندو دل " دوست داشتن "به کامش مزه میدهد
بدون شک بی قرار و پریشون و حساس خواهند شد .
تپیدن قلب که چیزی نیست بی خوابی داره ...خود خواهی داره ...نگرانی داره ..بی تابی و دلتنگی داره ...
اصلا محاله ادمی عاشق باشه و این چیز ها رو تجربه نکنه
عاشق شدن شروع یک جاده ی بی نهایته
عشق مقصد نیست عشق یک مسیر شگفت انگیزه و کم هیجان و دلهره و اضطراب نداره
پر از فراز و نشیب ... پر از لحظات تلخ و شیرین و اشک و لبخند های فراوان
و ادمهای عاشق روزهای آفتابی و ابری زیادی رو باید تجربه کنند تا به هم برسند
و رسیدن تازه ابتدای راه است و اگر به هم نیز نرسند هم پایان راه نیست ...
عشق ادم رو به هم میریزه تا دوباره از نو بسازه
عشقی که تحول در ما ایجاد نکنه که نمیشه اسمشو عشق گذاشت .
مثل استخراج طلاست از میان شن های رود خانه
باید به هم ریخت باید هیجان زده شد... باید تحمل کرد درد و رنجش را
تا طلای وجودت ته نشین بشه و خرده شن های بی ارزشی که زندگیتو در بر گرفته دور ریخته بشند
عشق میاد تا به ما بفهمونه خیلی چیز ها در زندگی ما اونقدر ها هم که فکر می کنیم مهم و با ارزش نیستند
اونقدر که لبخند کوچک یک نفر ممکنه ما روخوشحال کنه خونه بزرگ نمیکنه
دوست داشتن اونقدر لذت بخش میشه که دیگه خود خواهی فرصتی برای ابراز وجود پیدا نمیکنه
آرامش رو دیگه تو رختخواب نرم جستجو نمی کنیم وقتی آرامش رو در نرمی قلبمون کشف کنیم
بگذریم درباره ی عشق هر کسی نظری داره چون هر دلی آن را با دیدگاه و احساس خودش تجربش کرده
و در این بی نهایت آدمها و شلوغی دلها و هیاهوی جهان
معجزه ای در زندگی ام اتفاق افتاد و من عاشق تو شدم
تو سزاوار چشمان من شدی و من لایق قلب تو
هیچ چیز زیباتر از لحظه ای نیست که در کنا ر تو ام
و من به سینه تا نفسی است بی قرار تو ام
تو همانی که خنده اش مرهم جان است
و چه خوب شد که آمدی
" تو سد راه غصه ها شدی و تو جان شدی به باورم
تو رقص شدی به شعله ها و ماهی شدی به بر که ها
تو گل شدی تو باغچه ها و نفس شدی پیاده را
تو مقصدی به جاده ها و چه خوب شد که آمدی"
ه