پازل من و تو ...
ولی جدی چجوری میتونی اینقدر همونی باشی که من می خواستم
تو کی با من زندگی کردی که اینقدر مرا میشناسی ؟
در کدام کلاس درس با من بودی که نقطه ضعف ها و قوت هایم را اینقدر خوب بلدی
مرا در کدام سفر همراهی کرده ای و کو له پشتی زندگیم را کی و کجا برایت گشودم که از تمام رمز و راز آن با خبری .
و روحمان در کدام دنیا با هم آشنا شدند که اکنون دور ترین آشنای هم شدیم
این همه علاقه ی من به تو دلیلش چیست ؟
تو فرد مورد علاقه ی منی
لبخند تو ...چهره ی تو ..صدای تو و هر چه به تو مربوط شود مورد علاقه ی من است
علاقه ی من به تو مرا تبدیل به اولویت دوم خودم کرده
تو می دانی مرا بیش از خودم و میشناسی تو مرا بهتر از خودم
حکایت علاقه ی تو به من ... قوی تر و زیباتر از حکایت علاقه ی من به تو ست
تیکه های پازل من و تو ....گویی برای خلق یک نقش آفریده شده اند
هزاران تیکه در کنار هم و در آغوش هم قرار میگیرند
رج به رج ..بند به بند و رنگ به رنگ در هم تنیده میشوند و خلق نقشی واحد می کنند
و این همه آگاهی ناگفته و نا شناخته و گاه عجیب فکرم را مشغول کرده
و مدام این پرسش را از خودم می پرسم
ممکن است روزی تو "من "بوده ای و من "تو "؟
ممکن است...