دیشب خواب به چشمانم نیامد هیچ ...!امروز چشمانم باز نمیشد به روی هیچ !

تو در فکرمنی و از قلبم بیرون نمیروی و یادت خیال شیرین من است

حتی باد هم اسم تو را صدا میزند و ساعت ها فقط بودن های تو را میشمارند

حتی خورشید هم به عشق تو طلوع می کند و مهتاب نور تو را به شب هایم می تاباند

دونه های برف به شوق تو می رقصند و اشک شوق ابرها به خاطر توست

با اینکه ازم دوری چه حس نزدیکی دارم به تو

با اینکه از نزدیک تو را ندیدم تو چرا اینقدر آشنایی برای من

نجوای صدایت را در گوشم مدام میشنوم از ساحل آرام دریا

پژواک صدایت از پشت کوهها ... مدام به گوشم میرسد

هر نسیمی را که در آغوش بگیرم عطر تو را میدهد و هر گلی را ببینم چهره ی تو در خاطره ی چشمانم نقش می بندد

نگاهم تمام سنگ فرش خیابان ها را مرور کرده برای یافتن رد قدمهایت

چشمانم تمام شب به آسمان زل زده بودند برای یافتن رد نوری از تو

و کلمات زیر بند بند انگشتانم دوست داشتنت را فریاد میزدند .

پرسه زدن در خیالت زیباترین نیاز من است هوایم باش تا نفسم نگیرد

زمستان من با تو بهار است و بهار من بی تو زمستان

و بالشت من خبر دارد از شبهای دلتنگی من ...

بماند که خواب و خیالم آشفته کردی ...بماند که با جان و روح و روانم چه کردی

بماند که چشمان تو جز من عاشق ندارد ...بماند که هیچ عاشقی حال منطق ندارد

و تو همانی که بی قاعده دوستت دارم

خارج از باید ها و نباید ها ... به دور از قیاس ها و قضاوت ها ...خارج از هر قانون و منطقی

تو را من "دوست " می دارم