با تو ...!
هر صبح گویی این تویی که مرا بیدار میکنی.
چشم نگشوده برایم .. تو سفره ی بودنت را پیشاپیش در ذهنم پهن نمودی.
نشسته ای در کنج دلم و نقش لبخندت در خاطرم حک میشود و انقدر واقعی هستی که چشمانم نیز جز لبخند خیالت در آن لحظه نمی بینند و عطر بودنت را نفس هایم می چشند.
کام وجودم شیرین میشود از عطر حضورت
بودنت کافی است که همه اتفاقات ختم به خیر شوند
بودنت کافی است تا صبحم بخیر شود روزم بخیر شود و تمام اوقاتم به خیر ...
تو که هستی گویا هر روز تولدی دوباره را تجربه می کنم .طلوع خودم را می بینم و آرزوها یم به قدر شوق چشمانت بزرگ و در دسترس می آیند
فقط بودنت کافی است تا روزم را با انگیزه ای مضاعف آغاز کنم و هیچ مسیری مرا خسته و هیچ مانعی مرا نا امید نکند.
حضورت قوت قلب است و بودنت شوق زندگی است .
تو همراه همیشگی منی و همدم تنهایی و همنفس زندگی ام .
در تار و پود وجودم پیچیده ای و نقش محبتت بوستانی هفت رنگ به قلب من زده .
دوستم داری و رسول عشق منی
در ذره ذره ی وجودم عشقت را لمس کرده ام و در قطره قطره ی خونم جریان داری
و در من امتی است که به عشق تو سر افراز است و پایبنده ...
امت عشق مرا رسول تویی و بس ...