بی آغاز و بی پایان !
گاه به این فکر می کنم که از کجا شروع شد ؟
دوست داشتنت را می گویم .
تو بذر محبتت را کی و چه زمان در قلب من کاشتی؟
چه شد که من اینقدر عاشق تو شدم ؟
اول عاشق آن نگاهت شدم یا شنیدن صدایت مرا مجذوب خودش کرد .
کدام عطرت را زده بودی که من اینچنین دلبسته ی تو شدم؟
در کدام کوچه قدم میزدی و کدام شالت را سرت کرده بودی ؟
آنقدر دوستت دارم که دیگر یادم نمی آید از کجا شروع شد!
دیگر چه فرقی می کند
داستان ما نه شروع می خواهد و نه پایان
داستانی که ابدی است چرا باید آغاز داشته باشد؟
عشق بی دلیل ترین علت دنیاست و بی جواب ترین اتفاق زندگی هر آدمی!
تو قدمت را همان جایی گذاشتی که می باید میگذاشتی .
تو از همان اول لایق دوست داشتن بودی و شایسته عشق ورزیدن .
تو باب دل و قاب چشم و ساز روح من بودی
دیگر نمی خواهم بدانم از کی و چگونه آغاز شدی در قلب من
و دیگر از من نپرسید تا که دوستش داری؟
برای دوست داشتن های من
هیچ پایانی وجود ندارد
الی الخصوص وقتی که پای تو در میان باشد...