با تو حرف میزنم از هر آنچه در اندیشه ام دارم و هر چیزی که از فکرم میگذرد .

با تو حرف میزنم از همان لحظه ی چشم گشودنم هر صبح ...

و هر شب تا زمانی که چشمانم را خواب در خود فرو میبرد .

همراه و هم صحبت تمامی لحظات من تویی چه تنها باشم و چه دور و برم شلوغ باشد .

حواسم مدام پیش توست و در کنار تو ...!

هر تجربه ای را با تو در میان میگذارم و درباره ی تمام اتفاقات روز مره ام از تو نظر می خواهم .

بودنت در کنار من فراتر از ان چیزی است که خودت تصور میکنی .

وقتی با تو حرف میزنم غرق در آرامش میشوم و بودنت را بیشتر حس میکنم .

می دانم تو نیز هر لحظه به من می اندیشی و مطمئنم تو هم هر لحظه منتظر شنیدن منی

مثل خود من که مدام گوشم را به قلبم چشسبانده ام تا تو را گوش دهم

و دیگر چه اهمیتی دارد که فاصله مان چقدر باشد جسممان کنار هم باشد یا هر کدام در نیم کره ای از زمین ساکن باشیم .

وقتی که ساکن قلب هم شدیم جغرافیا بی معنی ترین درس دنیا میشود ...

با تو حرف میزنم در دلم با تو ...!

برایت می نویسم و در سطر سطر این خط ها چشمان مشتاق تو را زل میزنم

و لبخند زیبایت را هنگام گوش دادن به این متن ها تماشا می کنم .

من می دانم و تو نیز میدانی

وقتی که عاشق کسی باشی که دوستت دارد شنیدنش سخت نیست

و هم صحبت شدن با تو به وقت و زمان و مکان و قرار قبلی نیاز ندارد .

فقط کافی است یادت کنم و حضورت را در کنارم حس کنم .

چه عطری دارد چایی را که تو می آوری و چه گرم و دلچسب است بودنت ...

هر لحظه بخواهم تو می آییی و روبرویم می نشینی و دستت را زیر چانه ات تکیه میدهی

لبخندی می نشانی بر روی لب هایت و چشمانت را گره میزنی به لب هایم و می گویی بگو دیگه چه خبر ؟

و من همچون کودکی در عطش شنیده شدن سفره ی دلم را در آغوش نگاه مهربان تو باز می کنم .

موج دریا باشم تو برایم ساحل آرامشی و همچون آبی برای آتش درونم ...

تو چه خوب مرا می بینی و می شنوی و می دانی و می خوانی ...!

تو گفته ها و نگفته های مرا میشنوی

نوشته ها و نا نوشته هایم را می خوانی

و تو حتی فریاد سکوت مرا نیز میشنوی

بی دلیل نیست اینچنین به دل نشسته ای و بی علت نیست این همه خواستنت

تو در من حسی را زنده کرده ا ی که عطر خوش زندگی میدهد

با لذت دوست داشتن در آمیخته و طعم شیرین عشق میدهد .